از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

در سایه گل، بلبل ازین غصه خزیده

گل نیز چون من در غمشان جامه دریده

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن

مشتی گرت از خاک وطن هست بسر کن

غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن

اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن

از دست عدو ناله من از سر درد است

اندیشه هر آن کس کند از مرگ نه مرد است

جانبازی عشاق نه چون بازی نرد است

مردی اگرت هست کنون وقت نبرد است

چه کج رفتاری ای چرخ! چه بد کرداری ای چرخ!

سر کین داری ای چرخ!

عارف قزوینی

www_farhangiran_com

تارنمای فرهنگ ایران

سبز ایرانی، یا  سبز اسلامی؟

فرامرز دادرس

رنگ سبز در فرهنگ ایران

رنگ سبز، نشانه باروری، نوزایی، زندگی، امید، شادی، بهار، خرمی و جوانی است. رنگ سبز درباورهای زرتشتی، نماد ایزد سروش، فرشته ورجاوند و بی مرگ است، واژه سروش در زبان اوستایی(سرئوشه)، به چم شنیدن و گوش فرادادن به اهورامزدا، خداوند جان و خرد می باشد، فروزه های سروش ، پیش برنده جهان، پیروزگر، تهم، راست، ودرهم کوبنده دیو خشم و تنبلی، و دیو نژادان است. ادامه مطلب…

28q4-190

هوشنگ خان در حالیکه نسخه ی گزارش “The Exile” را جلوی روی شازده می تکاند گفت، “نیویورک تایمز است دیگر، اگر هم بخواهد از شاهزاده-همشهری-رضا بنویسد، میداند که او را چگونه به تصویر بکشد، آنهم در این آشوب سیاسی”

“کاشکی اصغری دوست داشت یک کاره ای بشود. اگر اصغری آدم مسئولیت پذیری بود، میتوانست از این بلبشوی سیاسی بهره برداری کند و رهبری مردمش را بعهده بگیرد و نامی نیک از خودش در تاریخ  این خانواده ی پراکنده باقی بگذارد. اما، حیف که اصغری اهل این کار ها نیست. و برای همین عکسش و داستان دوریش از وطن میشود این!”

ذره بین

روزنامه The Jerusalem Post از سرِ مهری که به “ایران” و “ایرانیان” دارد، همه ی اخبار مربوط به رژیم و عوامل خونخوارش را با دقت بسیاری دنبال میکند، و اگر چیزی بیابد که آنرا برای ذائقه ی “مردمی” مناسب بداند، حتمن آن را بروی طبق نشانده و در اختیار آنها میگذارد. اینروزها خبر حول و حوش “یهودیت احمدی نژاد دور میزند. از قرار رئیس جمهوری اسلامی رگه ی “جهودی” دارد!

بقول شازده، ” اینکه اولین بار نیست که یک «جهود” به دین مبین اسلام گرویده و برای انقلاب سر و سینه بر طبق اخلاص نهاده. برای مثال به پیشینه ی جناب عسگر اولادی نظری بیندازید تا ببینید که همه چیز امکان دارد، بویژه اینکه اسلام نیز مانند یهودیت مذهبیست ابراهیمی!”

ذره بین

وقتی خود میر حسین موسوی، در بیانه ای که جدیدن صادر کرده، اعتراف میکند که، “ماجرای ما یک ماجرای خانوادگی است،” چرا آنهائی که بدنبال “سرنگون کردن” نظامند برای میرحسین اعلم و کتل بلند میکنند؟!

ذره بین

داشتم با شازده درباره ی آرام شدنِ جریان خبر رسانی درباره ی نا آرامی های هفته گذشته در ایران حرف میزدم که هوشنگ خان، پسر خاله شازده پرید وسط حرفمان و از “شایعه”ی کودتای سازمان سیا (C.I.A) در ایران گفت. شازده پکی به پیپش زد و سر را به سوی آسمان گرفت و بسوی خداوند نالید که، “خدایا، پروردگارا، این توانائی را به ما بده که رمانِ عمو جان واشنگتن را با مقدمه ی هوشنگ امیراحمدی، و ویراستاری ابراهیم یزدی در چاپخانه محمد خاتمی بچاپ برسانیم”.

به نظر منهم وقت آنست که دائی جان ناپلئون را رو در روی عمو جان واشنگتن بنشانیم!

 

ذره بین

در این سه هفته ای که گذشت، شازده بعلت میخکوب شدن پای برنامه های تلویزیونی و دنبال کردن “اخبار ایران” بشدت تندخو و بد قلق شده، که حتی صبرالدوله نیزاز دستش به تنگ آمده، اما بدلیل آنکه از اصل ماجرا باخبر است تلاش میکند تا روی نقاط حساس شازده  پا نفشارد. بقول ماه بانو” آتشیست که درست شده، چرا بیخودی هیزم تر بخورد هیمه اش داد؟” ما هم میگوییم بروی چشم. از دار دنیا، در این ینگه دنیا همین یک قوم و خویش را داریم که باید روی سرمان بگذاریمش و هزار بار منتش را بکشیم و طاقت تندیهایش را بیاوریم!

باری، بامداد امروز، بیست و پنج دقیقه مانده به چهار، شازده با پرسشی بسیار غامض ، آنهم از طریق مخابرات، من را غافلگیر کرد : ” وقتیکه مردم در خیابانها فریاد میزنند «مرگ بر دیکتاتور» روی سخنشان با شخص بخصوصیست و یا منطورشان دقیقن خود دستگاه دیکتاتور پروریست؟” تا آمدم افکارم را جمع و جور کنم تا پاسخی ساده برای پرسشی بحث برانگیز و تامل آور آماده کنم، شازده فریاد برآورد:” همینه دیگه. تا شما ها از خواب بپرید، دنیا را آب میبرد، و موقعیت را شیطان در دست میگیرد”. آمدم اوضاع را آرام کنم، گفتم: “شازده جون، قربونت برم، صبح به این زودی از من میپرسید شغال به این مرغدانی زده یا روباه؟”  که ای کاش زبانم لال شده بود و بجای شغال و روباه ، اسامی روباه صفتان را ردیف میکردم که خودم را از خشم شازده مصون  بدارم.

بگذریم،  از بامداد تا همین لحظه که در حال نگارش این چند سطرم، بر پدر و مادر آشوب گران انقلابی لعنت فرستاده ام، اما نمیدانم چرا دلم خنک نمیشود!

 

ذره بین

 

 

 

دو حکایت، در هر یک پند و اندرزی نهان، از زبان ادیبی (مقارن با قرن سیزدهم میلادی، همزمان با چاسر) که به شاهنامه ارادت داشت ، و تازی نامه (قران) را از “بَر” میدانست،  وبا شوخ طبعی و گزیدگی کلام ( و در برخی موارد نیز گزنده زبان) از گنجینه ی ادبی اش و تجربیات شخصی اش بهره جست  تا نقشی در با ادب کردن ایرانی داشته باشد!

 

حکایت اول:

 “اول کسی که عَلَم بر جامه کرد و انگشتری در ست، جمشید بود. گفتندش: چرا همه زینت بر چپ داری و فضیلت راست راست؟ گفت: راست را زینتِ راستی تمام است.

 

فریدون گفت نقاشانِ چین را

که پیرامونِ خرگاهش بدوزند

بدان را نیک داری، ای مرد هوشیار

که نیکان خود بزرگ و نیک روزند”.

  حکایت دوم:

“دانی که چه گفت زال با رستم گُرد

دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد

دیدم بسی، که آب سرچشمهِ خُرد

چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد”

 

 قضاوت در باره  این حکایات و بگوش کردن اندرزها با شما

ذره بین

هنگامیکه محسن رضائی، فرمانده چاقوکشانِ انقلاب اسلامی از شکایت خودش صرف نظر میکند، و مهدی کروبی، آن دزد سرِ گردنه هوای افشا گری برش میدارد، وقتیکه 70 استاد دانشگاه بی دلیل و یا با دلیل بازداشت و آزاد می شوند، هنگامیکه گربه نره به میو میو می افتد، و فائزه خانم را به بازداشت موقت میبرند و رفسنجانی لب از لب نمی گشاید، و سرانجام هنگامیکه شاهزاده (همشهری) رضا پهلوی با میکروفن سبزی فروشی های دوره گرد در جمع تظاهر کنندگان واشنگتنی اظهار همدردی میکند، در چنین هنگامیست که حس دهم ما به ما هشدار میدهد که  اوضاع قاراشمیش تر از آنیست که ما دوست داریم بدان اعتراف کنیم. سی سال است که ایرانی را هزار هزار جلوی هیولای انقلاب اسلامی انداخته اند، و ما هنوز شاهدیم، چند پرزیدنت در آمریکا عوض بشوند تا ما بفهمیم که چه بر ما آمده؟  

 

ذره بین

چند سطری را که در زیر ملاحظه میکنید بر گرفته از گزارشی است با نام “تظاهرات دیروز از چشم تظاهرات کنندگان” که در “روزنامه خیابان” به چاپ رسیده است. اگر چنانچه تمایل داشتید این روزنامه را کمی زیر و رو کنید، با اینکه سایه “چپی” های “ایرانی”  بروی “روزنامه” بخوبی پیداست، اما خواندن محتویاتش بی هوده نیست!

1- تا خودم را از 10 کیلومتری غرب تهران به نزدیکی میدان انقلاب برسونم سه ساعت تو راه بودم مسیری که همیشه نمی ساعته میرسیدم. همه ورودی به شهرو اتوبانها را بستن بخصوص ورودی غرب تهران. قرار بود امروز به دعوت موسوی و کروبی تجمعی در میدان انقلاب صورت بگیرد. تبلیغات متناقضی به گوش می رسید. صحبت از این بود که تجمع لغو شده عده ای می گفتند نه میاد. به هر حال ما که برای دیدن موسوی نرفته بودیم. ما رفته بودیم راه دیگه ای را باز کنیم. خلاصه ما در غیاب آنها تکلیف خودمونو می دونستیم…”

 

برگه‌ی بعد »