مارس 2010


یکی ازمعدود بلاگران ایرانی، که به اوضاع نابسامانِ ایرانِ دربند، و به  آنچه بدست دسیسه گرانِ سیاسی در آن کشور، و در بیرون از ایران بدست دلالانِ قدرتهای جهانی  و ایرانی نماهای بی هویت  در حال جریان است می پردازد، مزدک کاسپین است.

آیئن مزدک، یک بلاگر ایرانی، آئینی است بسیار پاک و شایسته ستایش. بلاگش  با نوشته های آگاهی دهنده از شمار بلاگهای پر محتوا است،  و افزون بر آن فضائی است برای  تبادل پیوند اندیشه های همرنگ و هموزن. بی ریا، و بدون هیچ شیله و پیله،  مزدک از پرکارترین ایرانیانیست که در غربت برای رهائی میهنش از بند رژیم اسلامی از هیچ تلاشی فرو گذار نمی کند.   مزدک گرامی، همواره به من مهر داشته و نشانی بلاگش را که بگونه ای بسیار با سلیقه بروز رسانی شده بصورت لینک در اختیار گوبین قرار داده که در پایان این نوشته در دسترس کلیک کنندگان قرار خواهد گرفت.

پاینده باد مردمی که با وظیفه ملی خویش آشنایند  که چنین مردمانی کشورشان  را به سربلندی می رسانند. و از شما خوانندگان ذره بین خواهشمندم که هوای یکدیگر را داشته باشید، که همبستگی ما یعنی فرو شکستن اراده دشمن ما.

 بازدید از « بی پایان» را به شما خوانندگان مهربانم توصیه می کنم، باشد که چنین کنید!

 ذره بین

بهاری دیگر در راه است، و همه در انتظار نو روزی که نوید بهزادی و بهگامی و بهروزی بهمراه دارد. پیامی شیرین و دلچسب برای در انتظار ماندگان: البرز همچنان پای برجاست، و دماوند با ابهت و وقار، جوش و خروش دل را پنهان کرده و ایران را در گرمای آغوشش از گزند ضحاک از بند گسیخته در امان داشته.

و اما، دلی نیست، چه در داخل میهن و چه دور از آن که، به عشق ایران در سینه به تپش نباشد. و اگر هم دلی هست که برای میهنش و مردمش نمی تپد، نشاید که نام «دل» بر آن عضو لعنتی نهادن!. دلی که برای عشق نمی تپد، سنگ است، سنگی سیاه.

 به هم میهنانم در ایران:

 نوروزتان خجسته، و تن و جانتان از گزند درندگان بدخوی و دژخیمان بی حیا در امان، روانتان آرام و اندیشه تان آزاد و رها، و دلهایتان به نور امید روشن باد.

 به هم میهنان آواره:

 نوروزتان فرخنده، تن و جانتان دُرُست، روانتان پاک و اندیشه تان باز، و دلهایتان بی شیله و پیله باد.

 سال  2718 ایرانی (1389 خورشیدی) بر شما فرخنده باد و سایه اعجنبی و نوادگان شیطان از مرز و بوم ایران بدور باد.

 ذره بین

 

http://www.coverbrowser.com    

بیست و چهارم اسفند ماه، زاد روز رضا شاه پهلوی، بزرگ مرد تاریخ ایران نوین، خجسته باد.

 ذره بین

پ.ن: نظر باینکه دستگاه [اُ]سکنر قدیمی موجود در بنده منزل در حال ارتحال است، و هرچه اوراد و تذکره به آن خواندم، تا او را برای مدتی کوتاه هم که شده بهوش بیاورم ، کارگر نیافتاد، لذا تصمیم گرفتم که عکسی از اینترنت قرض بگیرم و در پیشانی این نوشته بنشانم.  به امید آنکه مورد تهاجمات الکترونیکی واقع نشوم!

 

 پس از مدتها امروز فرصتی پیش آمد تا بدیدار شازده بروم. زندگی در این آمریکای شمالی به گونه ایست که گاهی وقتها دلت میخواهد تا معجزه ای شود تا بلکه بتوانی 48 ساعت آخر هفته را کشدارش کنی تا هم بتوانی سلانه سلانه به کارهای عقب مانده ات برسی و هم میهمان داری کنی و هم به دیدار آشنایان بروی و هم  دست به قلم و کاغذ بری و برای دل خودت بنویسی. دریغا که بعضی وقتها، واقعیت و خواسته دل از دو جنس بسیار متفاوند. برای مثال در همین آمریکای شمالی، ما بردگانِ مدرن، پنج روز هفته را جان می کنیم تا 24 ساعت از 48 ساعت آخر هفته را برای دل صاحب مرده خودمان زندگی کنیم، که آنهم کاریست ناشدنی!

 بگذریم. امروز، بر طبق روال معمول، با شازده از هزار در سخن گفتیم تا رسیدیم به واژه ی «حقیقت» و سنگینی بار مفهوم آن و ضعف بسیاری از ما آدمها (بصورت کل) در تحمل سنگینی آن بار. به نظر شازده، » همه آدمها ظرفیت تحمل وزن سنگین حقیقت را ندارند. همه به ظاهر شیفته «حقیقت» هستند، و به ندرت بتوانی آدمی را گیر بیاوری که اقرار کند که تفقدی به حقیقت  ندارد و در راه آشکاری آن سر بی ارزش را فدا نمی کند! اما، چو به باطن امر بنگری دستت می آید که اکثر آدمها لاف بیهوده میزنند و در عمل ترسو تر از آنند که بتوانند از پس سنگینی باری چنین گران بر آیند. و تو می پرسی چرا؟ چون هیچ کس دوست ندارد مُهر دشمنی با حقیقت را بروی پیشانی بسوزاند». در پاسخش گفتم، «شازده جان، هر کس به فراخور قدرت اندیشه به تعریف «حقیقت» می پردازد». که یکهو غُرید،» اشتباهت در همین جاست. «حقیقت» در هر کجا که آشکار شود، و توسط هرکه بازگو شود، یک وزن، یک معنی و یک تعبیر دارد. اما، بدبختی در اینست که همه کس را توان رویاروئی با حقیقت نیست».

 ذره بین

 

 

آیا بهتر نبود که خواننده و پژوهشگر و بقال و عطار هر کدام بکار خود باشند و «کار» را به «کاردان» بسپارند، و یا اگر هم میخواهند در «صحنه» بمانند، راهی بهتر برای ماندگاری بیابند؟ ترسم از اینکه سرانجام خود بیگانگی «ایرانیانی» که آوازه ی  «وطن پرستی» شان به پشت کوههای اربیل و باکو هم رسیده ریشه ی  ما را بسوزاند. چه شرم آورست همراهی با ظالمان!

 

ذره بین