دسامبر 2008


شب یلدا نیز گذشت، و چه «بی سر و صدا» هم گذشت. نه خبری که خواندنی باشد، نه سخنی که گفتنی باشد، این یلدا هم شاهنامه را گذاشتیم روبرویمان، و هی بر و بر نگاهش کردیم، و نظاره گر بحثی پرشور میان نسل «فهمیده و متجدد و درسخوانده» با نسل «کهنه پرست و لجوج» بودیم.

«بسکه طولانیست آدم حوصله اش سر میره!»

 

«این حرف احمقانه ایست بچه جان» عصبانیت شازده چنان زنگ خاصی را در صدایش پیچاند که توجه بقیه حضاررا به اظهار فضلهء بچهء نادان معطوف داشت. الا دوستِ بچهء نا اهل که چنان غرق  چانه درازی دربابِ «ادبیات پوسیده و غیر قابل ملموس» بود که خود را با مرکز دنیای دانش اشتباه گرفته بود و بهمین سبب نیز جمع را نادیده گرفته و انگشتان دست راستش را با لرزشهای مسخرهء روشنفکرانه در هوا میچرخاند؛ تو گوئی در کار ترسیم سرنوشت ادبی دنیا دخیل است.   

 

«شما دانشجوی ادبیاتی جانم؟» شازده در حالیکه تلاش میکرد حرمت آن جمع دوستانه را نگه دارد به آرامی دوستِ بچهء نادان را خطاب قرار داد.

 

«بله. چطور مگر؟» پاسخی احمقانه از یک انسان نیمه هوشمند، اما «دانشمند».

 

«چه نوع ادبیاتی جانم؟،»

 

«ادبیات مدرن ایران. رشته تحصیلی من، بهتره که بگم تز مستر دیگریِ من درباره پدیده شناسی در ادبیات مدرن ایران و تاثیر پذیری آن در باروری فرهنگ ادبی در پنجاه سال اخیر است. البته یکی از علل رویکرد ادبیات مدرن به تزلزل گرائی و مطرح کردن بحث هرمنوئتیک در تفسیر متون مورد توجه و با ارزش، از جمله مطالبیست که در مقالهء پژوهشی من به آن اشاره شده. اما، به  ادبیات کلاسیک هم بی اهمیت نیستم. فقط معتقدم که اگر کسی خواست با میل و سلیقه شخصی بدنبال بحثهای ادبی در اینگونه ژانرا برود، لازم نیست که هزینه کنکاشهای شخصی اش را از جیب دانشگاه بدهد، آنهم به یک دلیل ساده: ادبیات کلاسیک متعلق به زمانیست که برای ما ملموس نیست. نه قهرمانان آن زمان را میتوان در جوامع مدرن امروزی یافت، نه نشانه ای از ظهور چنین کسانی هویداست. آن ادبیات برای آن زمان بوده، نه امروز…»

 

به اینجای بحث که رسید، شازده بمانند ترقه ای از جا دررفت و با خنده ای تصنعی و عصبی آغاز کرد که، «به به، آفرین! با داشتن دانشجویانی «پدیده شناس» و «ارزش شناس» مانند شما، بی برو برگرد، وضعیت فرهنگی آیندگان بسیار مطلوب و مدرن خواهد بود. باور کنید، من اشتباه کردم که بیجهت سر این بچه داد کشیدم. سخن شما کاملن دست است، خصوصن اینکه شما ادبیات مدرن ایران را بعنوان پدیده ای ادبی و مستقل نگاه میکنید، که هیچ سر منشاء و منبع تبلوری نداشته و لذا بی ارتباط با ادبیات «پوسیده و غیر قابل ملموس »است. و چقدر خوب شد که به ما خاطر نشان کردید که زمان ما دوران «قهرمانان شاهنامه» نیست، و گرنه ما همه دست روی دست گذاشته منتظر ظهور یک کاوه  دیگر می ماندیم و بجایش یک احمدی نژاد دیگر تحویل میگرفتیم».

 

بله اینهم از شب یلدای ما.

ذره بین

پ.ن: من تا آنشب نمیدانستم که ادبیات مانند دندان به پوسیدگی مبتلا میشود، و در انتظار لمس دست کاردانی مانند یک دکتر-پس-از-این.

 

 

Advertisements

«پروژه فروپاشی ایران» پروژه ایست قدیمی که نزدیک به یک قرن و نیم است  بروی میز آنانیکه «ایرانستان» را بیشتر می پسندند در حال خاک خوردن است. البته هر از چندی این پرونده چند جلدی را خاک گیری می کنند و محتویات پرونده را هم یک دستکاری کوچکی میکنند، اما در اصل پرونده و موضوع مورد طرح هیچ تغییری را اعمال نمیکنند. در این میان این ملت ایران است که باید تصمیم بگیرد که به ندای دشمنانِ آب و خاکش لبیک گوید و یا بسان پنج انگشت یک دست گرد شوند تا مشت محکمی بر دهان هرزه گویان بکوبند، و یکپارچگی ایران را حفظ کنند.

 

منوچهر یزدی گرامی در جستاری بسیار قابل توجه به کُنه «پروژه فروپاشی ایران» پرداخته، و سرباز کوچک ارجمندم  هم در تارنمای خودش به این موضوع نه تنها، بارها، اشاره داشته که درحواشی چگونگی قطور کردن آن پرونده و پروژه  نیز بروشنگری برآمده. با سپاس از این دو یار گرامیم، توجه شما را به «بالکانیزاسیون ایران» و چگونگی اجرای آن جلب میدارم. 

 

ذره بین  

 

«نامهء سناتور ادوارد كندی به روح الله خمينی



با پوزش از ديركرد در پاسخ به بيننده ای كه در پايان
برنامهء ديروز بانو صفاری متن كامل نامهء ادوارد كندی به روح الله خمينی را درخواست كرده بودند، يادآوری ميكنم كه كندی فرستادن چنين نامه ای را در همان روزها تكذيب كرد و اگر رسانه های آمريكائی ‌اين سند را در آن زمان و در جايی بچاب هم رسانده باشند، به دلايلی بسيار روشن ترجيح داده اند آنرا در آرشيوهای اينترنتی خود نگذاشته و به فراموشی بسپارند. ولی بدليل بازتاب گسترده ای كه اين نامه در آن روزها در رسانه های جمهوری اسلامی داشت، متن كامل آن به احتمال زياد همواره در آرشيو رسانه های درونمرزی موجود است و به آن اشاراتی هم ميشود. بخش كوتاهی را از فصل سوم سلسله مقالاتی بنام «سازمان مجاهدین خلق: پیدایی تا فرجام»، كه توانستم از طريق جستجوگر در تارنمای مٶسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی
(جمهوری اسلامی) پيدا كنم در زير بازگوئی ميكنم…» دنباله این نوشته را در تارنمای سرباز کوچک گرامی بخوانید.

ذره بین

تیتر خبر: «99 هزار گوسفند قربانی در روز عید قربان ذبح شدند» (جای جمعیت حیوان دوستان خالی تا ببینند بجای یک «اسماعیل» چندین هزار گوسفند قربانی میشوند!)

 

و خلاصه داستان از زبان «حاج خاکسار قهرودی،» رئیس سازمان حج و زیارت:

 

«آمار افراد گمشده امسال کاهش چشمگیری داشته است».  (که این نشاندهنده آن است که برخی از زوار بومی شده اند و کوچه پس کوچه های «مکهء مکرمه» را مثل کف دست میشناسند!)

 

در «وضعیت نامناسب بهداشتی و دفع زباله در منا» بهبود حاصل آمده. (آنهم به فضل الهی!)

 

«امسال توانستیم با برنامه ریزی و دقت نظر در بخشهای مختلف حدود 99 هزار ذبح گوسفند دست یابیم که در طول تاریخ حج بی سابقه بوده است. (فارسی را باید از این آدمها یاد گرفت؛ استاد ادبیاتند این تازیرانیان خونخوار) سرعت فعالیت بهداشتی و همچنین دقت نظر مردم در رعایت آن با کار فرهنگی باید حل شود. ولی در عین حال زمان کوتاه و عجله و ازدحام افراد در جلوی مراکز بهداشتی و عدم رعایت به موقع نکات اعلام شده در مجموع صحنه های غیر قابل قبولی بوجود آورد و تاکنون نتوانسته ایم این مشکل را حل کنیم». (مومنین و مومنان محترم، برای دفع ادرار و بقیه فضولات انسانی، مکهء مکرمه را بیش از آن حدی که لازم است به گند نکشید.) 

 

درباره «وضعیت و سرنوشت گوشتهای قربانی زائران ایرانی» قهرودی چنین میگوید که، «در صورت تقاضای ما شرکتهای سعودی گوشتهای درخواستی را به صورت بسته بندی تحویل حجاج ایرانی خواهند داد ولی تاکنون هیچ تقاضائی از نهادهای امدادی مثل بهزیستی و کمیته امداد برای تحویل این گوشتها نداشته ایم». ( اگر سعودیها از پس ساختن چند تا آبریزگاه عمومی، آنهم در شهر «مکهء مکرمه» بر نمی آیند، چگونه قادرند تا لاشه «99 هزارگوسفند قربانی» را از صحرای عربستان جمع کرده و در نهایت رعایت بهداشت، «گوشتهای درخواستی» را بسته بندی کنند ودر نهایت سلامت، بدست زوار ایرانی برسانند؟!)

 

همین،

 

ذره بین

با شازده بدیدن دوستی رفتیم که چمدانهایش را به مقصد ایران بسته است. بله، این دوست ما، پس از بیست و نه سال آماده است که به ایران برگردد. تصمیمش را گرفته است. و مطمئن است که باید به ایران برگردد، چرا که بگفته خودش، «از کانادا و این زندگی سگی خسته ام. میخواهم برگردم، و به آخوند ها هم کاری ندارم. گور پدر هر چی سیاسته، فقط میخواهم برگردم!»

(بیشتر…)

پیامگذاری، مانند هر کار دیگری، از فرهنگ خاص خودش برخوردار است. شما خواننده این نوشته، پس از خواندن آن، نظراتی خواهید داشت و اگر دلتان بخواهد که این نظرات را با دیگران در میان بگذارید، دست به کیبورد میشوید و آنها را به ثبت الکترونیکی میرسانید. آنچه دیدگاه شما را از دیدگاه دیگری جدا میسازد، نام و مشخصات اینترنتی شما نیست، بلکه محتویات ذهن شماست که بصورت یک پیام و بر اساس ارزشهای مورد سلیقه شما، چه موافق و چه مخالف با مضمون این نوشته، در دسترس دیگران، منجلمه خود من، قرار میگیرد. این یعنی «ارزش سازی» در فرهنگ پیام گذاری:  به آن معنی که شما، با توجه به مطلب مورد نظر، و میل خود  به اظهار آن نظرِ شخصی، نشانه ای را در میان گفتارتان مشخص مینمائید، و هنگامیکه آن نشانه مورد شناخت و یا تائید و یا انتقاد دیگران قرار میگیرد، با توجه به کیفیت و شیوه کاربردش تعریف میشود، و سپس به نام یک ارزش و یا ضد ارزش در فرهنگ پیام گذاری خودنمائی میکند! اگرچنانچه پیام شما، از تعصب های شخصی بدور باشد، آن پیام  آغازکنندهء برقراری روابطِ ارزشمندی میان شما و دیگران خواهد بود. و اگر چنانچه احساساتِ زود بجوش آمده تان شما را وادار سازد که دست به کیبورد شوید و ناسزا گویان سنگ جهل را بسان سپری پولادین به دست بگیرید و هردود کشان به میدان بیایید و هَل مِن مبارز بطلبید، باز هم این شمائید که یک ضد ارزش را تعریف کرده اید و در » تکامل» فرهنگ پیام گذاری، البته در حد درک و فهم و شعور خودتان کوشیده اید!

(بیشتر…)