ژوئیه 2010


 

برای آنانیکه پادشاه را دوست میدارند، او هنوز زنده است و در یادها درخشان. اما، 5 امرداد سالروز درگذشت آریامهر، روزیست برای گرامیداشت پادشاهی که جز سربلندی ایرانی  آرزوئی نداشت، و جز عشق به ایران مهری در دل  نمیپرورانید و  جز دغدغه حفظ منافع کشورش در سر نداشت.

پادشاهی که در چندین جناح گوناگون با توطئه و دسیسه های خودی و بیگانه در حال نبرد بود، محمد رضا شاه پهلوی آماج تهمتها و افتراهای لجاره های غربی قرارگرفت، چرا که رودر روی همان «امپریالیست جهانی» ایستاد و به جهانیان اعلام داشت که ایران باج دادن به غرب را بیش از این تاب نمی آورد. برایش دوختند که، «محمد رضا شاه پهلوی دیکتاتوری است آمریکائی،» اما بعدها دیدیم که چگونه به همکاری مامورین «امپریالیست جهانی» ایران را دچار «انقلاب» کردند و با شتاب «امام خمینی» درست کردند و بعدش هم ابراهیم یزدی را با یک دستورنامه روانه ایران کردند تا به خمینی بفهماند که رهبر انقلاب بودن یعنی چه! پادشاه ایران میدانست با چه اهریمنی رو در رو ایستاده، اما اینرا هم میدانست که دور و برش پر است از خائن، مزدور و جاسوس. دوستانش بسیار اندک بودند، همان شیرمردانی که با شتابی جنایتکارانه و بصورت اسلامی-انقلابی-چریکی در عرض پنج دقیقه محاکمه شدند و در عرض دوازده دقیقه اعدام!

مسخره اینجاست که پادشاه ایران را روزنامه های غربی «دیکتاتور» «دست نشانده آمریکا» خواندند، اما این «روشنفکران ایرانی» بودند  که خودشان در برلین شرقی در گوشه ای از یک دانشگاه نشستند و با پول دولت انقلابی روسیه ی کمونیستی مقاله پشت مقاله چاپ کردند و یک شخص را «مسئول» هر آنچه در یک کشور خاورمیانه ای میرود نامیدند. ارتش پادشاهی را ارتشی آمریکائی نامیدند تا برادران حزبی و مجاهدین انقلابی پادگانهای نظامی را غارت کنند، آنهم به کمک گمراهانیکه هوس انقلابی شدن به سرشان زده شده بود. به شاهنشاه  تهمت میزنند که » دیکتاتوری ضد مذهب وامت اسلامی» بود اما از این نمی گویند که همان «دیکتاتورضد مذهب» درب حسینیه ارشاد را گِل نگرفت تا مردم بروند و به لاطائلات این مردک حرف باز، «دکتر علی شریعتی،» از جمله شیادین مذهبی که شیفته زنهای فرانسوری و فلسفه ژان پل سارترِ روانی بود، گوش بدهند و با تکیه بر خردشان بسوی دموکراسی گام بردارند. پادشاه را «خودکامه» نامیدند که «میلی بیمارگونه به خرید تسحلیات نظامی از آمریکا و انگلیس و روسیه دارد،» اما با همان تجهیزات هل من مهدی طلبیدند و به جنگ با کشوری، عراق، رفتند که به تحریک همان «شیطان بزرگ» و «امپریالیسم جهانی» دست به حماقتی  بزرگ زده بود. صدام حسین میدانست که با ارتش پادشاهی میجنگد، نه با جیش المهدی! 

پادشاه ایران را با القابی که رنگ و بوی نفرت و عقده های شخصی دارد «انگ» زدند هزارگونه. در حالی «دیکتاتور»ش خواندند که سخنان انتلکتوالانه اشان را در کاخ جوانان با دیگر رفقا و برادران در میان می گذاشتند. به سفرهای خارجه، برای تحصیل علم و معرفت میرفتند و در آن ینگه دنیا، در حالیکه دلارهای آمریکائی و پاوندهای انگلیسی را که با سخاوت تمام از سفارتخانه های پادشاهی دریافت میداشتند خرج شراب خوارگی و بحثهای انقلابی در مجلاتی از قبیل پلی بوی میکردند، و از هیچ فرصتی برای خودفروشی نمیگذشتند. از این خودفروشان انقلابی در دانشگاههای آمریکای شمالی فراوان داریم؛ همه با تشخص هنوز در حال بافتن همان دروغهای پلیدانه هستند؛ و هنوز مقاله پشت مقاله چاپ می کنند که «انقلابشان» دزدیده شد!   

یاد شاهنشاه ایران را گرامی میدارم، چرا که بسیاری از ما که به هنگام انقلاب جز کودکی بیش نبودیم، لذتهائی از زندگی بردیم که هیچگاه دیگر ایرانیان آنرا تجربه نخواهند کرد چون آریامهری وجود ندارد که امنیت را در ایران آنگونه برقرار کند که کودک ایرانی بتواند با دختر خاله ها و پسر خاله هایش برود سینما کاخ  و فیلمی تخیلی نگاه کند، بدون آنکه پدر و مادرش ترس از آن داشته باشند که بچه نه ساله شان بدست اوباش ربوده شود آنهم برای یک بیست تومانی که آنموقع ثروتی بود برای کودکی ایرانی.

 یاد آریامهرمان گرامی باد.

 

ذره بین

بارها گفته ام و باز هم خواهم گفت که گر ما را خیال رهائیست ز بند اهریمن پرستان، شایسته این باشد که پند بزرگان را به جانِ دل گیریم و خرد را بپرورانیم، که تنها راه نجات ما پرورانیدن خرد ما مردمست و بس! که گر ما خرد داشتیم چگونه می توانستیم گول نعلین بپایان دجال و روشنفکرانِ خودفروش را بخوریم و به «عشق آزادی» به سیاه چال قرون وسطی پرتاب شویم و در گندآبی متعفن کپک بزنیم، تا دشمنانمان آرام آرام نشانمان را هم از صفحه روزگار محو کنند؟  نادانی ما برگ برنده ایست در دست دشمنِ ما، و اسفا، اگر دشمن را دست کم گیریم.  

دوستانی که مشتاقند  بیست و هشتمین حکایت  از بوستان سعدی، پیرامونِ عقل و تدبیر و رای را کامل بخوانند، باید زحمت کشیده و خود بوستان را روبروی خویش بگذارند و …

به پیکارِ دشمن، دلیران فرست                      هژبران به ناوردِ شیران فرست

به رای جهاندیدگان کار کن                          که صید آزمودست گرگ کهن

مترس از جوانانِ شمشیرزن                         حذرکن زپیران بسیار فن

جوانان پیل افکن شیرگیر                            ندانند دستان روباهِ پیر

خردمند باشد جهاندیده مرد                        که بسیار گرم آزمودست و سرد

جوانانِ شایسته ی بخت ور                        زگفتار پیران نپیچند سر

گرت مملکت باید آراسته                          مده کار مُعظم به نو خاسته

سپه را مکن پیشرو جز کسی                     که در جنگها بوده باشد بسی

به خردان مفرمای کار درشت                   که سندان نشاید شکستن به مشت

رعیت نوازی و سر لشکری                    نه کاریست بازیچه و سرسری

نخواهی که ضایع شود روزگار                 به ناکار دیده مفرمای کار

نتابد سگ صید روی از پلنگ                 ز روبه رمد شیر نادیده جنگ

 

ذره بین