آوریل 2010


دست چینی از دیوان حافظ .باشد که اگر «حافظ دان» هم نیستیم، «حافظ خوان» بشویم، گر چه برای گاهی کوتاه.  باور من بر اینست که ما تا «خود» را نشناسیم، نمی توانیم «دشمن» را شناسایی کنیم و شاید تا سده ها همچنان بازیچه دست مانند آخوندان بمانیم. و اما «خود شناسی» ما، که شامل شناخت ما از فرهنگ و تاریخ ایران می شود، آغازی خواهد بود برای «رهایی» ما.  فقط این را بدانیم که  راهی بسیار دشوار در پیش داریم!

 ذره بین

 

 گلچینی از دیوان حافظ شیرازی

 صوفی نهاد دام و سر حقّه باز کرد                         بنیاد مکر با فلک حقّه باز کرد

بازی چرخ بشکند شش بیضه در کلاه                     زیرا که عرض شعبده با اهل ناز کرد

ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان                        دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد

این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت             و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد

ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم                         زانچ آستین کوته و دست دراز کرد

صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت           عشقش بروی دل در معنی فراز کرد

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید                          شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد

ای کبک خوش خرام کجا میروی بناز                    غّره مشو که گربه زاهد نماز کرد

حافظ مکن ملامت رندان که در ازل                      ما را خدا ز زُُهد ریا بی نیاز کرد

Advertisements

تقدیم به برنده «جایزه صلح نوبل»

 چی اَتونَه، چی اتونَه،                               شیرین جان آمده تو خونَه مونَه

شیرین جان می خواد آواز بخونَه                 شیرین جان با آقا «جان» (John Weston) می خونَه

آقا «جان» در پارلمانشُونَه                          اما برا شیرین جان می خونَه

بلیط فروشم، وکیلتونم                               شما «جان» بخواهید، من می ستونم.

ذره بین

دکتر شجاع الدین شفا، در پاریس، چشم از این آشوب سرای رنگارنگ بربست، و روانش برای همیشه جاویدان ماند.  خبری بسیارغم انگیز برای آنانیکه از شمار دوستداران و پاسداران فرهنگ  و ادبیات ایران هستند، خبری اندوهناک برای آنانیکه ایرانی را دوست میدارند و حرمت آن خانه کهن، ایران، را پاس میدارند.

اما، دکتر شفا مردیست که نخواهد مُرد، زیرا، «مُرده آنست که نامش به نکوئی نبرند». نامی شایسته در پهنه تاریخ فرهنگ ایران، دکتر شجاع الدین شفا بنوبه خود گفتنی ها را گفته بود، و به کرات هم گفته  بود آنهم نه روایت گونه، و آنچه را که مدعیان امروزی در آیینه نمی بینند، در خشت خام دیده بود، و با دلی که همواره به یاد و برای ایران تپید، در غربت پاریس درگذشت. گورستانهای پاریس پر اند از گورهای ادیبان ایرانی، چه بلا پیوندیست میان فرانسه و ایران!

پیشینه دکتر شفا پرونده ایست باز و روشن، نه لکه ای ننگ آلود بر دامن سوابق اداریش، نه ذره ای کدردر مناسبات سیاسی اش، او با روانی آگاه و روشن از این جهان رخت بربست.  مردی از میان ما رفت که بدون ریا آثاری بسیار با ارزش برایمان بجا گذاشت، تا شاید آیندگان مرحمت کنند و چیزی بیاموزند، شاید ایرانیان بخواهند که برای نخستین بار و  پس از هزار و چهارصد سال، بخود باور بیاورند که آگاهی و بیداری ایشان یعنی آزادی ملتی دربندو گرفتار، ملتی که گول بازیهای سیاسی را زود میخورد، چون نه خواسته و نه توانسته است به «خود» باور کند. ملتی که بوستان و گلستان را «خوانده»، دیوان حافظ را «خوانده»، حتی شاهنامه را نیز اگر نخواهده در قهوه خانه ها «شنیده» است ولی هنوز اندر خم یک کوچه سرگردان است. این ملت، آخوند زاده را هم همینجوری «خوانده»، عارف قزوینی را نفهمیده، ایرج میرزا را «منقلی» نامیده، و احمد کسروی را «ملحد و مرتد» نامیده و صادق هدایت را «مجنون» و «هوموسکشوال» خوانده، این چنین ملتی باید بتواند بیدار شود که اگر چنین نشود، دهها هزار شفا جمع بشوند، آش همان و کاسه همان!

دکتر شجاع الدین شفا، مردی بزرگ و اصیل از میان ما رفت. کاشکی دریابیم که همه رفتنی هستیم و باید برای آنانیکه پس از ما می آیند میراثی باقی بگذاریم که ارزش پاسداری داشته باشد. بیایید کاری کنیم که این دشمن دون و کریه المنظر پنجه ی خون آلودش را از تن این شیر زخمی، ایران، بیرون کشد. آگاهی ما نابودی دشمن ما است، وپاسداری از میراث فرهنگی ما فرو رفتن خاریست به چشم دشمن حقیر، و کوری دشمن یعنی اضمحلال او. دماوند هنوز در انتظار در آغوش گرفتن ضحاک زمانست! 

 روان دکتر شجاع الدین شفا شاد، و یادش جاوید و راهش پویا باد.

 ذره بین

 

من از خوانندگان روزنامک بودم. نمی گویم هر روز به این تارنما سرمی زدم (الکذابُ کلب. دروغ گو سگ است—از فرمایشات یکی از نوابغ اسلامی) اما دست کم، هر چند یکبار سرکشی به این تارنما را در برنامه آخر هفته ام گنجانیده بودم. از مطالبی که مورد بحث بود، از مصاحبه هایی که با بزرگان و اهل هنر و ادب و تاریخ انجام می شد، از خواندن پژوهشهایی که بصورت نوشتاری در این تارنما می آِمد، از همه اینها لذت می بردم؛ یکجور احساس «غرور ملی» در من می جوشید، آنهم در این غربت سرد و یک دلخوشی وصف ناپذیر دلم را روشن می کرد، و به ایران می بالیدم. روزنامک که با پشتکار مسعود و نیلوفر لقمان پا به دنیای اینترنتی گذاشت، خیلی از غربت نشینان باورشان شد که همه ایرانیان جاسوس و مزدور نیستند، و خیلی از ایرانیان در تلاشند تا آنچه را که از ایران باقی مانده به بهترین گونه نگهدارند و در این راه از برخورد با هیچ خونخواری نمی ترسند. (اصلن و به نظر من ایرانی اینقدر خونخوار دیده که دیگر از خوانخواران ترسی ندارد، فقط قدری بی انگیزه است که تلاشهای هزار ساله اش یکجورهائی، توسط نوکران و مزدوران، لجن مال شده.)

باری، روزنامک «در چارچوب قوانین جمهوری اسلامی» بکار بود، و در این راه متحمل زحماتی بود که، توسط قانونمندان اسلامی، بر دوش گردانندگانش گذاشته شده بود. و سرانجام نیز بر پایه همان «قوانین جمهوری اسلامی» دربش پلمپ شد! و هیچ کس هم نپرسید، چرا؟! خودتان میدانید که حکومت جانوران اسلام زده در ایران با چه شدت و حدتی در پی شکار ایرانیان است، که این رسم جمهوریخوان مسلمانیست که با نام «ایرانی» از نخستین روزهای بدست آوردن «قدرت» تا به امروز جز زور و ستم  نکرده اند.  باری، روزنامک را «تعطیل» کردند، اما بار دیگر خود را رسوا کردند، و آوای بی شرمی سر دادند. اکنون ببینید که دلایل (احتمالی) این تعطیلی چیست:

1)      «دستور مراجع قانونی جهت مسدود سازی وبلاگ»

2)      «تخطی از قوانین استفاده سایت»

3)      «انتشار محتوای غیر اخلاقی یا محتوایی که بر اساس قوانین کشور تخلف است»

 درباره سه «جرم» فوق هیچ نخواهم گفت، که از قدیم کفته اند آنچه را که عیان است حاجتی  به بیان نیست. خودتان عاقلید و با سواد، و به خلقیات جمهوری اسلامی هم آگاه. رژیم «عدل اسلامی» همین بختک هیولاوشی است که بروی ایران افتاده و تا نسل کشی نکند دست از سر «ایران و ایرانی» بر نخواهد داشت. و تعطیلی روزنامک ( و مانند روزنامک ) هم از جمله ترفندهایست که برای خفه کردن ایرانی بکار می برد. اما، در عجبم از اینکه چرا بلاگرهای حقوق بشری پر شور و شر هیچ اشاره به این تعطیلی نکردند. در واقع در دنیای مجازی هیج کس، تا آنجا که من آگاهم، لام تا کام از هم نگشود که «چه بر سر روزنامک آمد؟» اگر هم وبلاگی لب از لب گشود، صدایش از ته چاه اینترنتی در آمد و به گوش همگان نرسید!

من با اندوه  از تعطیلی روزنامک می گویم، چرا که روزنامک با دقت و ظرافت تمام اداره می شد و گلچینی از آثار پژوهشگران و ادیبان و بزرگان را در اختیار خوانندگانش می گذاشت و از ویژه گی هایش «غیر سیاسی» بودنش بود در انتخاب مطالب گرانقد در زمینه فرهنگ، تاریخ، و تمدن ایران. تا آنجایی که من میدانم، روزنامک سیاسی نبود اما بسیار ایرانی بود، به هیچ حزب و گروهی وابستگی نداشت و تنها جرمش این بود که در راه بیداری ایرانی و سربلندی ایران تلاش می کرد.

ذره بین

 

چند سال پیش (بدرستی به یاد نمی آورم دو، سه، یا چهار سال پیش)، شان پن، هنرپیشه ی بسیار مرغوب آمریکائی سفری داشت — خالی از جنجالهای خبری مرسوم در روزنامه ها و رسانه های رادیوئی و تصویری آمریکائی و حتی اروپائی —به میهن دربندمان، ایرانِ بزور اسلامی شده. برخی از رسانه های (و وبلاگهای) خبری چند سطری درباره ی این سفر میمون نوشتند، و چند تا عکس هم از ایشان در تهران و اصفهان و شیراز گرفتند و گذاشتند روی وب  و بدین ترتیب خود را در رده هالیوودیها  بحساب آوردند. این وبلاگها بدست همانهائی اداره می شدند که، هنگامیکه خانم شهره آغداشلو در وسط شن و ماسه و غبار و مه بدست بوس عوامل جمهوری اسلامی در لوس آنجلس و نیویورک رفتند تا در کنار بن کینگزلی هنر نمائی کنند  و در کنار شوهر هنرمندشان در مراسم اسکار بنشینند و آب از لب و لوچه ی هوشنگ احمدی و تیمش راه بیندازد، از هیچ کوتاه نگذاشتند و هنگامیکه تیم آنت بنینگ و بقیه گردن کلفتان هالیوودی رفتند به ایران، شدند بوق و کرنا برای خبر کردن دنیا از اینکه جمهوری اسلامی، کشوریست که میتواند هالیوود را بزانو در آورد! غافل از اینکه هالیوود، ماشین پروپاگاندای همان «آمریکای جهانخوار»یست که رهبرانشان  رویای تسخیر آنرا در سر میپروراند، و هدف هالیوود از سرمایه گذاری در جمهوری اسلامی، جز به نفع اربابان نیست و نمی تواند باشد، و گرنه این نخستین باری نبود که آمریکائیهای متمدن در ایران به میهمانی رفته بودند. غولهای هالیوودی ایران را، بویژه بهنگام برگزاری جشن هنر شیراز، از شمال تا جنوب در نوردیده بودند!

باری، از راه راست بدور نروم. خلاصه مطلب آنکه، همین آقای شان پن، که در پاراگراف آغازین ذکر خیرش بود،  چند روز پیش، در برنامه ای تلویزیونی، سخنان سخیفی در مدح هوگو چاووزِ دیکتاتور ونزوئلایی بزبان رانده  و بهمین دلیل نیز مورد توبیخ مودبانه همکارش خانم ماریا کنچیتای ونزوئلایی قرار گرفته. هنگامیکه این خبر را میخواندم، با خودم گفتم، آفرین  به غیرت ونزوئلایی هائی که در هالیوود هستند اما خود فروش نیستند!

هنگامیکه شان پن درباره انتخابات در جمهوری اسلامی لاطائلاتی سرهم کرد تا بتواند لیبرال های بشر دوست را دلگرم کند، هیچکدام از همکارانِ ایرانی آقای شان پن و یا حتی خود خانم شهره آغداشلو، از هنرپیشه گان «درجه یک و برندگان جایزه گلدن گلوب»، و یا حتی خانم شیرین نشاط، «هنرمند» بسیار فرهیخته و سیاست دان، و یا حتی همان خانم مرجان ساتراپی که از نوابغان دنیای «نویسندگی» بحساب می آیند، کلمه ای برای آقای شان پن  ننوشتند تا ایشان را از اشتباه در بیاورند.  می پرسید چرا؟ برای اینکه مقصود آن نیست که بنیاد جمهوری اسلامی از رییشه بر کنده شود. و گرنه،  این را همه میدانند ( حتی آنانیکه خو را به خریت و نفهمی زده اند تا جیبهای گشادشان را پر می کنند) که جمهوری اسلامی رژیمیست خونخوار که مردمانش را می چلاند تا هزینه مسافرت گرانبهای هالیوودیان و دوستان را تامین کند!  و چرا که  نه؟ بقول شازده، «با مرگ بر آمریکای جهانخوار به کف زدن برای چپ پرستان رفتن که مضحک تر از دیدار گجستک خمینی با گورباچف نمی تواند باشد.  دیوار بین آلمان شرقی و غربی اگر فرو ریخت برای ملاقاتی بود که نماینده ی روسهای سرخ، گرباچف و نماینده شیطان جهانی، روح الله خمینی، در تهران داشتند. اگر««آمریکا شاه را برد»»، اما پسر عمه دسته دیزی ملکه انگلیس را که بر مسند قدرت ننشاند. خمینی را بر مسند قدرت نشاند. منهتا این حقیقت را اینقدر پیچانیده اند که امروز همه این دروغ سیاه را باور دارند که انقلابی در ایران شد و شاه آمریکائی را مردم بیرون کردن». شاید شازده کمی تندروی کند، بویژه دربار مذاکرات بین شرق و غرب و نقش خمینی و گرباچف در امضای پیمانهای ننوشته بروی کاغذ، اما اگر به کنه مطلبش خیره شویم، یک ته مزه حقیقتی در آن نهفته است که حالا حالا در دهان آدم چیز فهم می ماند!

ذره بین