ژانویه 2009


«پیدایی مفاهیم جدید در عصر قاجار، عصر آشنائی های جدی ما با مدنیت و فرهنگ غربی، هم کلمات و تعبیرات تازه ای بر ذخیره ی واژگان زبان فارسی می افزود، و هم مفاهیم کلمات و ترکیبات کهن را دستخوشِ تحول و دگرگونی می کرد. «وطن»، «دولت»، «ملت»، «ملی»، «آزادی و حریت»، «مساوات»، «عدالت»، «مجلس»، «قانون»، «حقوق»، «وکیل« و ده ها کلمه ی دیگر، کم کم از معانی و مفاهیمی که در گذشته داشتند، فاصله می گرفتند و به مفاهیم و معانی تازه ای به کار می رفتند که آن معانی و مفاهیم در گذشته ی فرهنگ و زبان ما سابقه نداشت…روشن تر بگویم، ازآن جا که ما تجربه ی چنان مفاهیمی را نداشتیم، یعنی وقتی «حکومت ملی» یا «مجلس ملی»، یا «حکومت قانونی» و «مشروطه» نداشتیم، نمی توانستیم چنان مفاهیمی هم در زبان داشته باشیم. اما مشکل، تنها مشکل زبان نبود، مشکلِ زبان به یک معنی مشکل تازیخ و ذهنیت انسان ایرانی هم بود. آن مفاهیم غربی و تجربیات مربوط به آن، نه در زبان ما وجود داشت و نه در واقعیت تاریخ ما…در همین جریان آشنا سازی ها بود که «آزادی قلم و بیان»، در زبان و بیان روشنفکرانی چون یوسف خان مستشارالدوله و مَلکَم خان و بسیاری از روحانیون و مشروطه خواهان، به سادگی به «امر به معروف و نهی از منکر» معنی می شد و از آن مهم تر، اساس مشروطیت و حتی دموکراسی به «امر هم شوری بینهم» تعبیر می گردید» (مشروطه ی ایرانی/ماشاء الله آجودانی، 8-7).

گزارشی از «خبرگزاری میراث فرهنگی» :

 

امسال «انقلاب اسلامی» سی ساله میشود. تبارک الله. و آخوندها در تلاشند تا بر قامت این سی سالهء اهریمن چهر، جامه ای رویائی بپوشاند، تا شاید خرسک رقصانی «دهه فجر» امسالشان رنگ و شکلی تازه پیدا کند! آیا کسی مجذوب شامبولتی بازیهای قدیمی خواهد شد، پرسشیست که پاسخش تا حدی حدس زدنیست!

امسال «انقلابیون راستین» مصمم شدند تا «ایام الله» را تفسیر کنند و بدین جهت روزهای این دهه نامبارک و نامیمون را به رسم «ترسایان» بَپتایز کرده و نامهایی پر طمطراق بر آنها نهادند، تا هم به » امت همیشه در صحنه» بگویند که چرا باید در صحنه ماند، و هم «انقلاب اسلامی» را رومَنتِ سایز کنند، و احساسات ساده اندیشان را به غلیان اندازند. تو گوئی تیره روزی ایرانیان را میتوان با چند کلمهء بی سر و ته و رومانتیک توجیه کرد و برای مرگ  یک ملت جشن گرفت و سُم کوبی براه انداخت! تا یادم نرفته اینرا هم خاطر نشان کنم که در لیست میهمانان افتخاری شرکت کننده در فستیوال فیل هواکنی «دهه نور» اسامی برخی از سَم دارانِ  «در تبعید» چون رضا براهنی، بابک زهرائی، هوشنگ سپهری، جواد صدیق، و پرویزنجفی نیز بچشم می آید… بهتر آنکه  بیش از این هَمَش نزنیم که گندش همه دنیا را برخواهد داشت!!!

(بیشتر…)

«می توان حقایق تلخ را در لعاب افسانه شیرین پیچید و در کام ذوق مردم تفنن پسند زمانه نهاد، و می توان در پناه افسانه سرایی پیام خود را به ذهن بیدار و اشارت شناس نسلهای آینده منتقل کرد« (ضحاک مار دوش گزارش سعیدی سیرجانی، 41).

شازده از جمله ایرانیان غربت نشینی است که شماری از اقوام و آشنایانش در ایران بسر میبرند و قصد ترک آن مرز و بوم را نیز ندارند. آنها تصمیمشان بر این بوده که باید بمانند، و توضیحاتشان هم براین پایه است که، «چه با آخوند و چه بی آخوند، ما اینجا بدنیا آمده ایم و اینجا زندگی میکنیم، و اینجا هم خواهیم مُرد». اینها مردمانی هستند که خانه را بدست دشمن نسپرده اند، با اینکه زیر یوغ دشمنند و روزشان چون شب تاریک است و بی سو. شازده به شنیدن این شعارگونه ها نه تنها عادت دارد، که از شنیدنشان نیز لذت میبرد! بقول خودش، «این شعارگونه ها معنی دارند و شنیدنشان هم گرچه تکراریست، اما بسیار دلنواز است و مایهء امیدواری. از آن روزی باید ترسید که اینگونه کلمات از زبانها جاری نشوند…ما که از زور نا امیدی و ترس از دست دادنِ جان بیمقدار، دوری از میهن را بجان خریدیم تا بلکه زیر بار استبداد آخوند نمانیم، و این آخر عمری هم دچار عذاب وچدانی شده ایم که بدتر از هر درد بی درمانیست…»

 

شازده پُر بیراه هم نمیگوید، اما…!

 

باری، سخن را ادامه نمیدهیم بلکه از اندوه شازده کاسته شود و دل ودماغی پیدا کند، اما نگاهش به کپی  مقالهء پرسش برانگیز ژورنالیست مصری خانم مونا الطحاوی  که می افتد دو چندان آتشی میشود و من را به صرافت میدارد تا موضوع سخن را تغییری بدهم که یکی از دوستانِ کانادائی شده میپرد وسط میدان و گفتگو را میچرخاند بسوی کمکهای جمهوری اسلامی به فلسطینیان و دشمنی با اسرائیل و…و از روی خامی حرفهائی میگوید و سپس با صدای بلند به «حماقت ایرانیان» میخندد و کفر شازده را در می آورد و ما را از «میهمانی دادن و دعوت دوستان» پشیمان میکند!

 

«آنهائی که میگویند «پرسش اینجاست که اصولن چه دخلی به  ایران دارد که هزینه دولتمندی فلسطینیان را بپردازد؟»پاسخشان را باید در پیش درآمدِ قانون اساسی جمهوری اسلامی بیابند! به خلالوش اسلامی نگاهی بینداز! و شعار تا «آزادی اورشلیم چیزی زمانی نمانده است» را بخاط بیاور! تو غافلی از اینهمه پولی که صرف ساختن و پرداختن کمپهای چریکی در مصر، سوریه و لبنان شد تا افرادی مانند چمران و رفسنجانی و محمد منتظری برایمان «انقلاب» کنند و کسانی مانند بازرگان و حبیبی و مدنی و قاطرچی و نعل بند و کیسه کش را برایمان رئیس و وزیر کنند! به حاتم بخشیهای کلم بسران نگاه کن. نمیبینی که این «دلارهای کثیفِ سیاهِ نفتی» که «حق مسلم ملت ستم کشیده ایران است» چگونه به زور قوانین اسلامی و به مرحمت قوائد انقلابی از جیب ملت ایران بیرون کشیده شده و صرف خرید مهمات و تجهیزات روسی و چینی و آلمانی و فرانسوی و اسرائیلی و آمریکائی میشوند تا چرخهء رعب و وحشت و کشتار اسلامی، نه تنها در ایران که در خاورمیانه نیز بگردش باشد. اگر برای پایداری ایرانیان غیرتمند نبود، اگر شعاری مانند «ایران خانهء من است، چه با آخوند و چه بدون آن موجودات دوپا» از زبانها جاری نمیشد، که امروز ایرانی وجود نداشت که تو و امثالهم به «حماقت آدمهایش» بخندید و امثال منهم آواره نبودند تا با موجوداتی چون تو حشر و نشر کنند و …»

 

…و 2009 بر شما خجسته باد!

 

ذره بین