مه 2010


گلچینی از بوستان سعدی، باب هفتم در عالم تربیت

چنین گفت پیری پسندیده هوش                        خوش آید سخنهای پیران به گوش

که درهند رفتم به کنجی فراز                          چه دیدم؟ چو یلدا سیاهی دراز

در آغوش وی دختری چون قمر                       فرو برده دندان به لبهاش در

چنان تنگش آورده  اندر کنار                           که پنداری اللیلُ یغشی النهّار

مرا امر معروف دامن گرفت                          فضول آتشی گشت و در من گرفت

طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ            که ای ناخدا ترسِ بی نام و ننگ

به تشنیع و دشنام و آشوب و زجر                    سپید از سیاه فرق کردم چو فجر

شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ                        پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ

ز لا حولم آن دیو هیکل بجست                       پری پیکر اندر من آویخت دست

که ای زرق سجادهء دلق پوش                       سیهکار دنیا خرِ دین فروش

مرا روزها دل زکف رفته بود                       بر این شخص و جان بر وی آشفته بود

کنون پخته شد لقمهء خام من                          که گرمش بدر کردی از کام من

تظلم بر آورد و فریاد خواند                          که شفقت بر افتاد و رحمت نماند

نماند از جوانان کسی دستگیر                        که بستاندم داد ازین مرد پیر

که شرمش نیاید ز پیری همی                        زدن دست در ستر نامحرمی

همی کرد فریاد و دامن به چنگ                     مرا مانده سر در گریبان ز ننگ

فرو گفت عقلم به گوش ضمیر                       که از جامه بیرون روم همچو سیر

برهنه دوان رفتم از پیش زن                         که در دست او جامه بهتر که من

پس از مدتی کرد بر من گذار                        که می دانیم؟ گفتمش زینهار

که من توبه کردم به دست تو بر                     که گرد فضولی نگردم دگر

کسی را نیاید چنین کار پیش                         که عاقل نشیند پس کار خویش

از آن شنعت این پند برداشتم                          دگر دیده نادیده انگاشتم

زبان درکش ار عقل داری و هوش                 چو سعدی سخن گوی ورنه خموش!

 

 

 

(من از روی بیکاری این گلچینها را نمی آورم که شما را سرگرم کنم، منظور اینست که شما ببینید که این «ادبیات پوسیده و قدیمی» چگونه در شکل گیری سرنوشت ما نقش می اندازند).

ذره بین

Advertisements

من نمیدانم چرا آنگاه که من نوجوانی پیش نبودم، از هر پنج «زندانی سیاسی» و گرفتار در» اوین،» شاید یک نفر با هزار بدبختی و پس از چندین سال «توجیه» شدن میتوانست مشمول بالغفو بشود، و اگر مورد عفو قرار می گرفت، پس از سه یا چهار ماه تاخیر، بالاخره زیر نظر کمیته های اسلامی تا حدودی آزاد می شد! در همان سالها، از هر پنج «زندانی سیاسی،» سه نفر اعدام می شدند، بدون اینکه پیش از اعدام شدن اجازه داشته باشند تا نامه ای به خانواده و یا دوستان ارسال دارند. از این سه نفر زندانی، خوش شانس ترین موفق می شد تا ملاقاتی پنج دقیقه ای و از پشت شیشه های زندان و زیر نظر پاسداران انقلاب با یکی از افراد خانواده اش داشته باشد. و تنها دست نوشته ای که از یک اعدامی بدست خانواده اش میرسید، «وصیت نامه» اش بود، که آنهم پنج یا شش ماه پس از اعدامش به دست خانواده اش می رسید!  از پانصد نفر «زندانی سیاسی» حتی یک نفر هم نمیتوانست دست خطی از زندان بیرون فرستد، حتی دوستان و خانواده تحت نظرش هم نمی توانستند با صدای آمریکا تماس بگیرند و یا با بی بی سی مصاحبه کنند. شاید هم بهمین دلیل بود که «دنیا» نمی دانست که «رژیم جمهوری اسلامی، رژیمی خونخوار است» و چه و چه و چه.

 اما، امروزه روز وضعیت بگونه ای دیگر است. از پشت میله های زندان، «یک کارگردان بسیار موفق و توانا» می تواند از درون زندان اوین به جشنواره کن نامه بفرستد، شاید دنیا صدایش را شنید و برایش کاری کرد. ما که اینکاره نیستیم؛ یعنی نه «زورمان» به کسی می رسد و نه کاردمان تیز است.  اما خدا را چه دیدید،  شاید مستندی  بدست خانم گلشیفته فراهانی—یکی از داوران جشنواره لوکارنو—ساخته شود که «وضعیت رقت بار» این مرکز «بازپروری» را بدنیا نشان دهد! بهر حال باید اینرا قبول کنیم که اگر «معروف» نباشیم، صدایمان هم بگوش کسی نخواهد رسید، و هیچ پاسداری هم مجانی از درون زندان برایمان نامه به بیرون نخواهد فرستاد، چون همانطوریکه همه میداینم، «بی مایه فطیر است». 

 به نظر من، امروز که دو دهه از آن دهه شصت می گذرد، وضعیت زندانیان سیاسی خیلی بهتره شده. و اینها همه مدیون تلاشهای خانم دکتر هاله اسفندیاری است که اوین را به یک مرکز بازپروری تبدیل کرد، و به همت دکتر رامین جهانبگلو که بصورت افتخاری در دو نقش گاندی-تو-بی  و کریشنا بروی صحنه دلبری کردند، تیاتر «زندان اوین» را براه اندازی کردند.  و بعدش هم که آقای اکبر گنجی ریشهایش را تراشید و جایش سفید آب بر گونه مالید، و رویال  آکادمی سوئد، جایزه نوبل را دادند به وکیل الوکلا، افتخار ملی. و خلاصه اینکه امروز «زندان اوین» دیگر آن «اوین» سابق نیست که حتی شنیدن نامش رعشه بر اندامت بیاندازد. امروز «اوین» مکانیست برای مدی تیشین های سیاسی، البته برای آنهاییکه نام دارند و نشان، و گرنه سرنوشت مستضعفین ساکن اوین، که همان زندانیان با غیرت و شرف  و بدون نام و نشان باشند، همانیست که از ابتدای دستگیری برایشان رقم خورده!  اما، خبر خوش اینکه، در پنجاه سال آینده زندانیان سیاسی را به سونا و ماساژ هم می فرستد، و مزایای بازنشیتگی هم برایشان درنظر خواهند گرفت! خلاصه اینکه، سرانجام با اندکی طمانینه و وقار، مدرنیته به «اوین» رسید!  وقتی فکرش را می کنم، می بینم این «رژیم قابل اصلاح است» و من و امثال من باید از خر شیطون پائین بیاییم و بپیوندیم به صف سبزپرستان و هی از موسوی و همسر شاعره اش و یا از کروبی حمایت کنیم تا روی امثال خودمان را کم کنیم.

خودمانیم، مردم خوش باوری هستیم ما ایرانیان!   

ذره بین

«من با بحث کردن هیچ مشکلی ندارم، اما با «مشاجره لفظی که بدور از شئونات انسانی است  و با «توهین» به مذهب و این جور چیزها مخالفم».

 این جمله از دهان آدمی خارج شد که بقول خودش «به اسلام معتقد» است، و «دوست دارد»  درنهایت  «صلح و صفا» با همه رفت و آمد کند و تا آنجاییکه برایش «امکان» دارد از «شروع بحث پیرامون اسلام» اجتناب ورزد. چند شب پیش، همین آدم که بسیار هم «محترم» می نماید، و کراوات زده «دست نماز» می گیرد، و پس از نوشیدن مشروبات الکلی دهانش را با آب کُر طهارت می دهد، در منزل یکی از دوستان شازده چاک دهانش را کشید به یکی از میهمانانی که داشت از «جنایات محمد و سپاهیان  اسلام» سخن می گفت. نه توهینی در کار بود و نه رکیک گویی به انجام، فقط سخن از این رفت که «جمهوری اسلامی همان کاری را می کند که اعراب پس از اسلام می کردند. قتل، قیامت، تاراج اموال مردم، از بین بردن آثار تاریخی، و نابودی ریشه میهن پرستی و خدشه دار کردن هویت ملی».

دیگران پا در میانی کردند و ختم قائله را اعلام، اما رفیقِ مسلمان این را هم طاقت نیاورد و پس از آوردن بهانه ای کودکانه، میهمانی را ترک کرد. پیش از آنکه از درب بیرون زند، شازده او را به کناری کشید  به آرامی به او گفت: «کارت اشتباست جانم. اگر مرد مذهبی باید طاقت شنیدن سخن «حق» را داشته باشی. مگر نه اینکه بقول خودت اعتقاد تو جوشیده در رگ و خون توست، پس باید بتوانی با منطق نه با فحش و عصبانیت، متضاد را مترادف سازی!»

و رفیق مسلمان غرید، » شازده جون شما دیگه چرا؟  اینها هُرهُری مذهبند. همه می دانند که این  آخوندها هستند که اسم اسلام را بد نام کرده اند. من حرفم اینه: حساب اسلام را از حساب آخوندها باید جدا کرد، چون این ها اسلام را بدنام کرده اند..اینها را باید نسلشون را از روی زمین کند که باعث رواج بی دینی شده اند. اگر دین نبود، سنگ هم روی سنگ بند نبود…»

باری، اینهم داستان آدمی که نه تنها با «بحث» کردن «مشکل دارد، بل که تعریف روشنی هم از «شئونات انسانی» ندارد. او انسانی «معتقد» است و مانند هر «معتقدی» از اندیشیدن برّی و رها!

 ذره بین

بیست سال پیش به سختی می توانستی در یورک ویل (Yorkville) یا هی زلتون لنز(Hazelton Lanes)  ضعیفه ای نقاب پوش و یا لچک بسر ببینی (مخصوصن از لغت «لچک» بجای «روسری» استفاده کرده ام) ، چه رسد به چادر مشکی کلوکله فرانسوی! از جمله کشورهایی که از سالها پیش از «انقلاب اسلامی» در ایران جاسوس تعبیه کرده بود و پس از خلالوش اسلامی نیز سفارت خانه اش شد محلی برای تبادل نظر میان نمایندگان ابر قدرتهای تصمیم بگیر، کشور کاناداست. این کشور، که من از ساکنینش بشمار می آیم، از هشت سال پیش به این سوی، آغوشش را برای مسلمانان باز کرده—به خصوص عاشق هاگ کردن عوامل جمهوری اسلامیست—و نتیجه اش هم شده اینکه در خیابان دنفورت که به محله یونانیان معروف است بوتیکهای اسلامی «Islamic Fashion» شان را با افتخار در معرض دید ارتوداکسهای دو آتشه قرار میدهند، و در هالت رنفرو نسوان نقاب زده  و لچک بسران جمهوری اسلامی در مسابقه خرید لوازم زیبایی سازی از خانمهای غربی جلو می زنند، و کفر کانزروتیوهای محافظه کار را در می آورند.

 

و اما اینهم «انتقاد از حجاب» از شازده ایرج میرزا

 نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند                        نعوذبالله اگر جلوه بی نقاب کند

فقیه شهر به رفعِ حجاب مایل نیست                      چرا که هر چه کند حیله در حجاب کند

چو نیست ظاهرِ قرآن به وِفقِ مراد                        رود به باطن و تفسیرِ نا صواب کند

از و دلیل نباید سوال کرد که گرگ                        به هر دلیل که شد بّره را مجاب کند

کس این معما پرسید و من ندانستم                         هر آنکه حل کند آن را به من ثواب کند

به غیرِ ملت ایران کدام جانوراست                        که جفتِ خود را نادیده انتخاب کند؟

کجاست هّمت یک هیأتی ز پردگیان                      که مردوار ز رُخ پرده را جواب کند

نقاب بر رخ زن سّد باب معرفت است                    کجاست دستِ حقیقت که فتح باب کند

بلی نقاب بُوَد کاین گروهِ مفتی را                         به نصفِ مردمِ ما مالکُ الرّقاب کند

به زهدِ گربه شبیهست زهدِ حضرتِ شیخ               نه بلکه گربه تَشَبّه به آن جناب کند

اگر ز آب کمی دستِ گربه تر گردد                      چو شیخ شهر ز آلایش اجتناب کند

به احتیاط ز خود دستِ تر بگیرد دور                   بسی تکاند و بر خُشکیش شتاب کند

کسی که غافل ازین جنس بود پندارد                    که آب پنجه (ی) هر گربه را عذاب کند

ولی چو چشم حریصش فُتد به ماهیِ حوض           ز سینه تا دُمِ خود را درونِ آب کند

زمن مترس که خانم ترا خِطاب کنم                     ازو بترس که همشیره ات خطاب کند

به حیرتم ز که اسرار هیپنوتیسم آموخت               فقیه شهر که بیدار را به خواب کند

زنان مکه همه بی نقاب می گردند                      بگو بتازد و آن خانه را خراب کند

به دست کس نرسد قرصِ ماه دردلِ آب                اگر چه طالبِ آن جهد بی حساب کند

تو نیز پرده عصمت بپوش و زخ بفروز               بهل که شیخ دغا عوعو کلاب کند

به اعتدال ازین پرده مان رهای نیتس                   مگر مساعدتی دستِ انقلاب کند

زهم بدّرد این ابرهای تیره شب                          وثاق و کوچه پر از ماه و آفتاب کند

 

«پیامبری» که الله اش در خدمت امیال و هوی و هوس اوست، نامش محمد خاتم الانبیا است، و «پیام» چنین خالقی چون الله مستحق نامی جزء «اسلام» نیست! محمد «پیام آوریست نمونه،» زیرا ز هر سوی بدو بنگری، دریچه ای تازه به اسلام شناسی بروی خویش می گشایی. اگر خلاف اینرا توانستید به خودتان ثابت کنید، بدانید که «مسلمانی» دو آتشه هستید و سزاوار شما همان محمدیست که  «پیام» الله اش همان «وحی منزل» است و بس!

(بیشتر…)

سرباز کوچک، با مهر همیشگی اش، پیوند زیر را در ایمیلی برایم فرستاد و منهم با کلیکی بروی آن و گوش فرا سپردن به  سحنان شادروان دکتر شجاع الدین شفا در کنفرانسی در پاریس (اگر اشتباه نکنم)، برای گاهی در این شنبه شبِ ویک اند رفتم به آن سالهایی که آسمان ایران آبی بود، نه خاکستریِ خون آکند. با سپاس از بابک خندانی گرامی، که با تارنمای وزینش فروهر در ارج نهادن به بنیان فرهنگی ایران از بهترینهاست.

http://www.fravahr.org/Conference/Shoja_al-Din_Shafa/index.htm  

 

ذره بین