اوت 2009


قابل توجه آنانیکه چریدن در سبزه زار را دوست میدارند.

اگر به حرفهای امثال من بی اعتنائید، به حرفهای احمد خاتمی که باید باور داشته باشید! اگر هم به احمد خاتمی اعتماد ندارید، حتمن به خود حجت الاسلام و المسلمین سید محمد خاتمی که اعتماد دارید؟! و چنانچه نه به این و نه به آن اعتماد دارید، پس به فرمانده کل سپاه «سردار سرلشکر محمد علی جعفری» اعتماد کنید!

ذره بین

آنچه در این چند ماه  اخیرشاهدش بودیم، آشکاری  تحولات درون-نظامی بود که با صف آرائی سران رژیم در کنار خندقی که ولایت فقیه آنرا کنده بود پایان گرفت. گام پسین حدس زدنی است، چرا که منار ولایت به لرزش افتاده و شاید هم حالا حالا ها از لرزش نیافتد! بسیاری ولایت فقیه را رفتنی می دانند، البته برخی از ما بهتران معتقدند که در حال حاضر این لاشه ولایت است که بردوش سران نظام به این سو و آن سو کشیده می شود. اما، طرفداران سبز بر خلاف این نظریه را ثابت کرده اند، که آنهم جای بحث دارد، منتها در نوشته ای دیگر.

(بیشتر…)

آقای براهنی، شما که شیفته و کشته و مرده «جمهوری آذربایجان» ساختگی هستید، چرا درخواست تبعیت از آن «کشور» را نکرده اید و بجایش چُس ناله های انتلکتولانه تان را بخورد مامورین امی گریشین کانادا دادید و در دانشگاه تورنتو به استادی و شاعری، آنهم به زبان شوونیست های فارس، مشغولید و نان فارسی دانی تان را میخورید؟

کاشکی میدانستم «پُفیوز» را به زبان مادری شما  بنویسم در کنار نام پر افتخخخخخارتان!

ذره بین

خبر مهمی نیست. اصلن خودتان را ناراحت نکنید. تا کروبی و موسوی در حال سبز کردن من و شما هستند، لاریجانی و برادرش در خدمت انقلاب اکبر گنجی و شیرین عبادی خواهند بود، تا شاید خدا خواست و احمدی نژاد روبروی باراک حسین نشست و خانم آنت بنینگ و مستر میلک هم با رئیس ستاد برگزاری اسکار با گل به پیشواز گلشیفته خانم و عباس آقا رفتند. در این میان دلم به حال رضا براهنی و دار و دسته اش می سوزد که ممکن است چوب دو سر طلا شوند؛ البته مصدقیون به این راحتی ها هم که من و شما فکر می کنیم، از صحنه بدر نمی روند.

 

ذره بین

«جمهوری دست نشانده اسلامی رژيمی «سلطانی» نيست كه اگر «سلطان» آن حذف شود و يا تقيير كند مردم ايران بتوانند كشور خود را از چنگال اربابان جهانی اش رها سازند. جمهوری جنايتكار اسلامی يك رژيم مافيائی است (بكار بردن واژهء «ديكتاتور»، و هر گونه تمركز بر يك فرد بعنوان «عامل» را به همين دليل ابلهانه ميپندارم). نكتهء ديگر اينكه اين نه «رای مردم» (دقيقا ٤٠ ميليون رای و با مشاركتی ٨٥ درصدی!)، كه كشورمان ايران است كه ربوده به مستراح جهان اسلام تبديل شده است. طبيعتا عروسک استيت دپارتمنت به چنين نكتهء پيش پا افتاده ای اشاره ای نميكند، چون از ديد او دزد نه جمهوری اسلامی عزيز كه برای ماندگاری اش تلاش ميكند، كه دشمنانش را ميگويند كه «اجتماعات» سبزاللهی ها را «ميربايند««. بر گرفته از وبلاگ سرباز کوچک

ذره بین

جامعه ای که «مذهب زده» و ایدئولوژی پرور(از هر نوعش که میخواهد باشد فرقی نمی کند) است، جامعه ایست  موفق در تعریف  و ترویج  (ضد) ارزشهایی مانند جاسوس پروری ، فرصت طلبی های  ویران کننده،  کینه پروری، رشوه خواری و باج گیری و رواج  بسیاری دیگر از ناهنجاریهای اخلاقی و مفاسد قانونی. و اما، مردمی که در چنین محلی رشد و زیست می کنند باید از تعلیم و تربیتی گوناگون برخوردار باشند تا بتوانند با  اراده ای پیل افکن  بر خلاف  «ارزشهای اجتماعی» رایج در آن جامعه ای گام بردارند.

براستی، مردمی که بر ضد قوانین و اصول  و ارزشهای آنسانی و اخلاقی در چنین جامعه ای گام بر میدارند، مردمی با شرف و با اصل و نسب هستند که ارزشهای فرهنگی شان را با ضد ارزشهای مذهب گرایان و مذهب پرستان همردیف نساخته اند و لذا تاوان بسیار سنگینی را نیز برای این خیره سری شان پرداخته اند و می پردازند تا روزیکه «مذهب» را به کنج محرابش اندازند؛ یکبار و برای همیشه.

استقلال، آزادی و سرفرازی ایران زمین بسته به اراده ی پیل افکن مردمانیست که با تکیه بر نیروی خرد و با توجه به تجارب سنگین تاریخی شان بر ضد قوانین ضد انسانی اسلام گام بر می دارند، و از هیچ تنبیه و تادیبی هم هراس ندارند، چرا که تنها دست آویزشان همان نیروی «همت ملی» شان هست و بس. پشتیبانی از چنین مردمی، یک وظیفه ی انسانیست. نه حکم اجبار باید داشته باشد و نه حکم دستور صادر شده از مقامات والا و بالا.

ذره بین

_34_fereydun_20farrokhzad

 

 سالروز قتل ناجوانمردانه ی فریدون فرخزاد است. هنرمندی که  زبانش «دراز» بود و سایه اش درازتر از زبان سرخش. کشتندش، نامردانه، همانگونکه از پدرانِ خونخوارشان آموخته بودند، او را تکه تکه کردند این تازی صفتانِ مردم ستیز. در آلمان او را کشتند، در کشوری که «بعدها» شد بهشتی برای بهشتی زادگان، زیر دماغ نیروهای امنیتی، در اروپای-مهد-تمدن، فرخزاد را جاودانه ساختند. او شهید وطنش شد، با غرور، عزت، با صداقت و با دستی خالی به نبرد دشمنی رفت که سر در آخور دنیای متمدن داشت.

هنگامیکه «میخک نقره ای»اش از بهترینهای آنزمان بود، من کودکی بیش نبودم، اما او را ستایش می کردم.  دوستش می داشتم (و دوستش دارم و خواهم داشت) چون به شهادت همه ی آنهائیکه هنوز بیادش می آورند، از هیچ کون نشوری نمی ترسید، بیخودی جانماز آب نمی کشید، و ادا و اطوار روشنفکرانه نداشت، اما تا بخواهید هنرمندی روشنفکر بود. شما که او را به یاد می آورید، بخوبی میدانید که من چه می گویم! فریدون فرخزاد، بزرگتر از زندگی، چنان خاری در چشم دروغ گویان، رجاله های زمان، دلقکهای بی شخصیت و نادان، فرو زفته بود که هر واژه ای که از دهانش خارج می شد به حکم نیشتری بود بر زخمهای تازه آلام یافته بی بته های زمان. 

فریدون فرخزاد، حتی برای آنانیکه ترجیح میدادند او را در پس پرده ببینند، پدیده ای بسیار تازه در عرصه هنر  ایران نوین بود. پندارش، گفتارش و کردارش همه گویای یک چیز بودند: راستی. دوروئی و تزویر را به تمسخر میگرفت، از بزک و دوزکهای شخصیتی بسیار تنفر داشت،  اهل فیس و چُسهای مرسوم نبود،  مدارک و مدارج تحصیلی و عالی اش را وسیله ای برای کسب منفعتهای شخصی اش نکرد و از هیچ لقب و انگی هراس نداشت، و برعکس نامردانی که دور و برش بودند مردانه جاویدان شد.

یادش گرامی، روانش همیشه آسوده و نامش جاودان در تاریخ ایران باد.

ذره بین

صفحهٔ بعد »