هنر و فرهنگ اسلامی


«من به پشتیبانی این مردم تو دهن این دولت می زنم». و دیدیم که چگونه و چرا خمینی توانست به پشتیبانی «این مردم تو دهن دولت» وقت بزند. خمینی که از تو-دهنی-زدن بشدت خوشش آمده بود، از آن هم فرا تر رفت و با کوبیدن یک مشت آهنین به دهان گورباچف، «شیرازه  رژیم کمونیستی شوروی را درهم پاشید»، و به دنیا و خصوصن آقای کارتر و شرکا فهماند که امام یعنی چه! آنهم امامی  که از پشتیبانی دولت فخیمه برخوردار باشد و پای توضیح المسائلش را یک «آخوند درباری» (فراماسونری ملبس به قبا و عمامه ای مشکی) مُهر کرده باشد. این چنین سوپر منی فرزندانی از خود بجای گذاشت که هر کدام در امر مشت کوبی در دهان سر آمدند.

دانشجوی پیرو خط امام، آهنگرزاده ای از «طبقه زحمتکشان و مستضعفان»، بسیجی خستگی ناپذیر، محمود احمدی نژاد به «پشتیبانی این مردم» چانه سه وزیر را با مشتی جانانه چنان شکست، که هر سه ناک اوت شده  و سه وزارت خانه تحت وزارت ایشان را نیز آنچنان  درهم ادغام کرد که در نهایت بعنوان «رئیس سازمان اوبک» برود و تکیه بر جای بزرگان بزند.

 از دکترا و مقام ریاست جمهوری به وزارت نفت رسیدن، محصولی ویژه از صنعت مستضعف سازی نظامی خلقی-مردمی-اسلامی-علوی-مهدویه ای تقدیم به «خلق ستم کشیده و مظلومی که در نظام شاهنشاهی از بهره وری از صنعت نفت محروم بوده اند»، مردمی که هنوز در انتظار دریافت «پول نفت» پشت سر ظلبه های  فیضیه قم  آب می پاشند تا سفرشان به صحرای کربلا بی خطر باشد، مردمی که در مطب جراحان زیبائی به نشانه اعتراض به رژیم اسلامی بست نشسته اند، همانانیکه  در سفرهای تفریحی به دبی با خانم ایکس و آقای ایگرگ نوشابه های غیر الکلی می نوشند، همان مردمی که بوقت تظاهرات بر علیه جمهوری اسلامی به جمع تماشاچیان اعدام های خیابانی ملحق می شوند. محمود احمدی نژاد ریاست چنان «جمهوری» را بعهده دارد که ولی ایشان فقیهی است دائم النشئه.

بقول شازده «حالا محمد خاتمی برود و آنقدر عربده بکشد تا جان از هزار سوراخش در بیاید، و میر حسین و مهدی هم بروند بزچرانی کنند که قبای امیر احمدی به قامتشان نیامد. از همه مهمتر، آمریکائی های بسیار دموکرات و حتی محافظه کاران دو آتشه که جز منافع خودشان هیچ در سر ندارند بروند و رویای جاده سازی در خاورمیانه در سر بپرورانند، آنهم درست زمانیکه اروپائیان اصیل و اشراف زادگان قدیمی در حال به پیش بردن پروژه جاده سازی در آن منطقه هستند».

 

 

ذره بین

مائویست های معروف؛ نوبلیست های زهوار در رفته؛ هنرمندان بی هنر و حمایت بی شائبه رسانه های فارسی زبان در «غربت» … و همه اینها به نام «آزادی» (چه خونها که در راهش ریخته نشد!)

 

 

قدیمیهای ما می گفتند «آدمی که ذات اش نیکوست و الفبای آدمیت را از بر میداند، خوش چهره است وبر دل نشستنی» (دوستان توجه داشته باشند که خوش چهرگی در اینجا به معنای زیبایی بر و رو نیست).

…و من  با دلی آشوب، خیره به تصویر احمدی نژاد می نگرم و هر کار می کنم نمی توانم کنجی در این محنت سرا برای او و امثالهم بیابم! رویم را بسوی شازده می چرخانم و مطلب را با او در میان می گذارم. سرش را به چپ و راست می چرخاند و به سیاق دراویش خودش را می تکاند و صدای تلویزیون را پایین می آورد و ناله سر می دهد که، «من به همه لجاره و دریوزگان این نظام حساسیت دارم. دیدن تصویر و یا شنیدن نام این منقلبین بی ثبات، از بزک کرده های امروزی تا مومنان دیروزی، از مصدقیون سر بهوا تا چپی های مستقل و متصل، همه این بظاهر انسان-نما-یانِ بی هویت، دل من را آشوب می کنند، حالا تو چسبیده ای  به احمدی نژاد، شبانی که جانشین خلیفه شد؟!»

 …و صد البته، بقول همان قدیمیهای عاقل، «حقیقت جای کتمان ندارد».

 ذره بین

نگوییم به ما چه مربوط است که در ترکیه چه می گذرد؟ باورکنید این مهم به همه «ما» مربوط است، همانگونکه خلالوش اسلامی به همه «ما» مربوط بود، همانگونکه اشغال عراق به «ما» ربط داشت، همانگونکه زایش طالبان در افغانستان به «ما» مربوط می بود. اگر رویمان را هم از حقیقت برگردانیم، حقیقت از ما روی برگردان نیست! سرنوشت ایران را در این سی سالی که گذشت در نظر داشته باشید، دگرگونی هایی را که در افغانستانِ اشغالی بوقوع پیوسته را خوب بسنجید، به اوضاع رقت بار پاکستانِ اسلامی با دقت بیشتری نگاه کنید. نترسید از اندیشیدن، برای روانتان هوده دارد که با نگاهی دیگر به همه چیز نگاه کنید. هر چه در آن قسمت از آسیا نفوذ اسلامیون افراطی بیشتر باشد شمار اسلامیون دموکرات پرست نیز به همان اندازه  بالا میرود، و کم کم آثاری از من و شما باقی نخواهد ماند!

شازده که به اخبار ترکیه را بدقت دنبال می کند می گفت، «سی سال پیش که با طالبان در افغانستان، با حکیم در عراق، و با خمینی در ترکیه ملاقات کردند قرارشان بر این شد که در آینده نزدیک ترکیه را نیز ضمیمه ی امپراتوری اسلامی سازند. امروز در ترکیه ی لائیک، مسلمانان دموکرات همان کاری را می کنند که فردا جهان آماده باشد تا با جهاد اکبر مواجه شود. حال پرسش من اینست: با واتیکان و کانتربوری چه خواهند کرد؟ و چگونه از پس <<صهیونیست جهانی>> برخواهند آمد؟»

با سپاس از سرباز کوچک گرامی برای آگاهی به من و شما!

ذره بین

تبليغ مِستِر رضا اصلان (+) برای «زیتون«: «اولين دانشگاه اسلامی» در آمريكا

با سپاس از یار و همکارم سرباز کوچک

در حدود ده پانزده سال پیش، یک هیئت ایرانی، متشکل از پنج آواره ی ایرانی، تصمیم گرفتند تا چند جلد کتاب فارسی به رسم یادگار تقدیم کتابخانه ی محل کنند تا اگر آواره ای فارسی زبان هوس فارسی خواندن در دل داشت اما بودجه کافی برای خرید کتاب فارسی در دسترس نداشت بتواند به آسانی کتابی ارزشمند را از کتابخانه وام گیرد و دعای خیرش را بدرقه راه آن هیئت پنج نفره آوارگان سازد. این مهم در ظاهر بسیار شدنی بود و عقلانی و آسان، اما تنها پس از یکسال دوندگی  و خواهش و تمنا و نامه پراکنی به این دستگاه دولتی-استانی و آن دستگاه فدرالی، سرانجام یک قفسه ی سه طبقه ای، با  ظرفیتی معادل پنجاه کتاب فارسی، در بخش تازه تاسیس «Persian Language»، در کتابخانه محل جلوه نمائی کرد.

(بیشتر…)

من نمیدانم چرا آنگاه که من نوجوانی پیش نبودم، از هر پنج «زندانی سیاسی» و گرفتار در» اوین،» شاید یک نفر با هزار بدبختی و پس از چندین سال «توجیه» شدن میتوانست مشمول بالغفو بشود، و اگر مورد عفو قرار می گرفت، پس از سه یا چهار ماه تاخیر، بالاخره زیر نظر کمیته های اسلامی تا حدودی آزاد می شد! در همان سالها، از هر پنج «زندانی سیاسی،» سه نفر اعدام می شدند، بدون اینکه پیش از اعدام شدن اجازه داشته باشند تا نامه ای به خانواده و یا دوستان ارسال دارند. از این سه نفر زندانی، خوش شانس ترین موفق می شد تا ملاقاتی پنج دقیقه ای و از پشت شیشه های زندان و زیر نظر پاسداران انقلاب با یکی از افراد خانواده اش داشته باشد. و تنها دست نوشته ای که از یک اعدامی بدست خانواده اش میرسید، «وصیت نامه» اش بود، که آنهم پنج یا شش ماه پس از اعدامش به دست خانواده اش می رسید!  از پانصد نفر «زندانی سیاسی» حتی یک نفر هم نمیتوانست دست خطی از زندان بیرون فرستد، حتی دوستان و خانواده تحت نظرش هم نمی توانستند با صدای آمریکا تماس بگیرند و یا با بی بی سی مصاحبه کنند. شاید هم بهمین دلیل بود که «دنیا» نمی دانست که «رژیم جمهوری اسلامی، رژیمی خونخوار است» و چه و چه و چه.

 اما، امروزه روز وضعیت بگونه ای دیگر است. از پشت میله های زندان، «یک کارگردان بسیار موفق و توانا» می تواند از درون زندان اوین به جشنواره کن نامه بفرستد، شاید دنیا صدایش را شنید و برایش کاری کرد. ما که اینکاره نیستیم؛ یعنی نه «زورمان» به کسی می رسد و نه کاردمان تیز است.  اما خدا را چه دیدید،  شاید مستندی  بدست خانم گلشیفته فراهانی—یکی از داوران جشنواره لوکارنو—ساخته شود که «وضعیت رقت بار» این مرکز «بازپروری» را بدنیا نشان دهد! بهر حال باید اینرا قبول کنیم که اگر «معروف» نباشیم، صدایمان هم بگوش کسی نخواهد رسید، و هیچ پاسداری هم مجانی از درون زندان برایمان نامه به بیرون نخواهد فرستاد، چون همانطوریکه همه میداینم، «بی مایه فطیر است». 

 به نظر من، امروز که دو دهه از آن دهه شصت می گذرد، وضعیت زندانیان سیاسی خیلی بهتره شده. و اینها همه مدیون تلاشهای خانم دکتر هاله اسفندیاری است که اوین را به یک مرکز بازپروری تبدیل کرد، و به همت دکتر رامین جهانبگلو که بصورت افتخاری در دو نقش گاندی-تو-بی  و کریشنا بروی صحنه دلبری کردند، تیاتر «زندان اوین» را براه اندازی کردند.  و بعدش هم که آقای اکبر گنجی ریشهایش را تراشید و جایش سفید آب بر گونه مالید، و رویال  آکادمی سوئد، جایزه نوبل را دادند به وکیل الوکلا، افتخار ملی. و خلاصه اینکه امروز «زندان اوین» دیگر آن «اوین» سابق نیست که حتی شنیدن نامش رعشه بر اندامت بیاندازد. امروز «اوین» مکانیست برای مدی تیشین های سیاسی، البته برای آنهاییکه نام دارند و نشان، و گرنه سرنوشت مستضعفین ساکن اوین، که همان زندانیان با غیرت و شرف  و بدون نام و نشان باشند، همانیست که از ابتدای دستگیری برایشان رقم خورده!  اما، خبر خوش اینکه، در پنجاه سال آینده زندانیان سیاسی را به سونا و ماساژ هم می فرستد، و مزایای بازنشیتگی هم برایشان درنظر خواهند گرفت! خلاصه اینکه، سرانجام با اندکی طمانینه و وقار، مدرنیته به «اوین» رسید!  وقتی فکرش را می کنم، می بینم این «رژیم قابل اصلاح است» و من و امثال من باید از خر شیطون پائین بیاییم و بپیوندیم به صف سبزپرستان و هی از موسوی و همسر شاعره اش و یا از کروبی حمایت کنیم تا روی امثال خودمان را کم کنیم.

خودمانیم، مردم خوش باوری هستیم ما ایرانیان!   

ذره بین

صفحهٔ بعد »