مسلمین مقیم تورانتو


مائویست های معروف؛ نوبلیست های زهوار در رفته؛ هنرمندان بی هنر و حمایت بی شائبه رسانه های فارسی زبان در «غربت» … و همه اینها به نام «آزادی» (چه خونها که در راهش ریخته نشد!)

 

 

Advertisements

در حدود ده پانزده سال پیش، یک هیئت ایرانی، متشکل از پنج آواره ی ایرانی، تصمیم گرفتند تا چند جلد کتاب فارسی به رسم یادگار تقدیم کتابخانه ی محل کنند تا اگر آواره ای فارسی زبان هوس فارسی خواندن در دل داشت اما بودجه کافی برای خرید کتاب فارسی در دسترس نداشت بتواند به آسانی کتابی ارزشمند را از کتابخانه وام گیرد و دعای خیرش را بدرقه راه آن هیئت پنج نفره آوارگان سازد. این مهم در ظاهر بسیار شدنی بود و عقلانی و آسان، اما تنها پس از یکسال دوندگی  و خواهش و تمنا و نامه پراکنی به این دستگاه دولتی-استانی و آن دستگاه فدرالی، سرانجام یک قفسه ی سه طبقه ای، با  ظرفیتی معادل پنجاه کتاب فارسی، در بخش تازه تاسیس «Persian Language»، در کتابخانه محل جلوه نمائی کرد.

(بیشتر…)

«من با بحث کردن هیچ مشکلی ندارم، اما با «مشاجره لفظی که بدور از شئونات انسانی است  و با «توهین» به مذهب و این جور چیزها مخالفم».

 این جمله از دهان آدمی خارج شد که بقول خودش «به اسلام معتقد» است، و «دوست دارد»  درنهایت  «صلح و صفا» با همه رفت و آمد کند و تا آنجاییکه برایش «امکان» دارد از «شروع بحث پیرامون اسلام» اجتناب ورزد. چند شب پیش، همین آدم که بسیار هم «محترم» می نماید، و کراوات زده «دست نماز» می گیرد، و پس از نوشیدن مشروبات الکلی دهانش را با آب کُر طهارت می دهد، در منزل یکی از دوستان شازده چاک دهانش را کشید به یکی از میهمانانی که داشت از «جنایات محمد و سپاهیان  اسلام» سخن می گفت. نه توهینی در کار بود و نه رکیک گویی به انجام، فقط سخن از این رفت که «جمهوری اسلامی همان کاری را می کند که اعراب پس از اسلام می کردند. قتل، قیامت، تاراج اموال مردم، از بین بردن آثار تاریخی، و نابودی ریشه میهن پرستی و خدشه دار کردن هویت ملی».

دیگران پا در میانی کردند و ختم قائله را اعلام، اما رفیقِ مسلمان این را هم طاقت نیاورد و پس از آوردن بهانه ای کودکانه، میهمانی را ترک کرد. پیش از آنکه از درب بیرون زند، شازده او را به کناری کشید  به آرامی به او گفت: «کارت اشتباست جانم. اگر مرد مذهبی باید طاقت شنیدن سخن «حق» را داشته باشی. مگر نه اینکه بقول خودت اعتقاد تو جوشیده در رگ و خون توست، پس باید بتوانی با منطق نه با فحش و عصبانیت، متضاد را مترادف سازی!»

و رفیق مسلمان غرید، » شازده جون شما دیگه چرا؟  اینها هُرهُری مذهبند. همه می دانند که این  آخوندها هستند که اسم اسلام را بد نام کرده اند. من حرفم اینه: حساب اسلام را از حساب آخوندها باید جدا کرد، چون این ها اسلام را بدنام کرده اند..اینها را باید نسلشون را از روی زمین کند که باعث رواج بی دینی شده اند. اگر دین نبود، سنگ هم روی سنگ بند نبود…»

باری، اینهم داستان آدمی که نه تنها با «بحث» کردن «مشکل دارد، بل که تعریف روشنی هم از «شئونات انسانی» ندارد. او انسانی «معتقد» است و مانند هر «معتقدی» از اندیشیدن برّی و رها!

 ذره بین

بیست سال پیش به سختی می توانستی در یورک ویل (Yorkville) یا هی زلتون لنز(Hazelton Lanes)  ضعیفه ای نقاب پوش و یا لچک بسر ببینی (مخصوصن از لغت «لچک» بجای «روسری» استفاده کرده ام) ، چه رسد به چادر مشکی کلوکله فرانسوی! از جمله کشورهایی که از سالها پیش از «انقلاب اسلامی» در ایران جاسوس تعبیه کرده بود و پس از خلالوش اسلامی نیز سفارت خانه اش شد محلی برای تبادل نظر میان نمایندگان ابر قدرتهای تصمیم بگیر، کشور کاناداست. این کشور، که من از ساکنینش بشمار می آیم، از هشت سال پیش به این سوی، آغوشش را برای مسلمانان باز کرده—به خصوص عاشق هاگ کردن عوامل جمهوری اسلامیست—و نتیجه اش هم شده اینکه در خیابان دنفورت که به محله یونانیان معروف است بوتیکهای اسلامی «Islamic Fashion» شان را با افتخار در معرض دید ارتوداکسهای دو آتشه قرار میدهند، و در هالت رنفرو نسوان نقاب زده  و لچک بسران جمهوری اسلامی در مسابقه خرید لوازم زیبایی سازی از خانمهای غربی جلو می زنند، و کفر کانزروتیوهای محافظه کار را در می آورند.

 

و اما اینهم «انتقاد از حجاب» از شازده ایرج میرزا

 نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند                        نعوذبالله اگر جلوه بی نقاب کند

فقیه شهر به رفعِ حجاب مایل نیست                      چرا که هر چه کند حیله در حجاب کند

چو نیست ظاهرِ قرآن به وِفقِ مراد                        رود به باطن و تفسیرِ نا صواب کند

از و دلیل نباید سوال کرد که گرگ                        به هر دلیل که شد بّره را مجاب کند

کس این معما پرسید و من ندانستم                         هر آنکه حل کند آن را به من ثواب کند

به غیرِ ملت ایران کدام جانوراست                        که جفتِ خود را نادیده انتخاب کند؟

کجاست هّمت یک هیأتی ز پردگیان                      که مردوار ز رُخ پرده را جواب کند

نقاب بر رخ زن سّد باب معرفت است                    کجاست دستِ حقیقت که فتح باب کند

بلی نقاب بُوَد کاین گروهِ مفتی را                         به نصفِ مردمِ ما مالکُ الرّقاب کند

به زهدِ گربه شبیهست زهدِ حضرتِ شیخ               نه بلکه گربه تَشَبّه به آن جناب کند

اگر ز آب کمی دستِ گربه تر گردد                      چو شیخ شهر ز آلایش اجتناب کند

به احتیاط ز خود دستِ تر بگیرد دور                   بسی تکاند و بر خُشکیش شتاب کند

کسی که غافل ازین جنس بود پندارد                    که آب پنجه (ی) هر گربه را عذاب کند

ولی چو چشم حریصش فُتد به ماهیِ حوض           ز سینه تا دُمِ خود را درونِ آب کند

زمن مترس که خانم ترا خِطاب کنم                     ازو بترس که همشیره ات خطاب کند

به حیرتم ز که اسرار هیپنوتیسم آموخت               فقیه شهر که بیدار را به خواب کند

زنان مکه همه بی نقاب می گردند                      بگو بتازد و آن خانه را خراب کند

به دست کس نرسد قرصِ ماه دردلِ آب                اگر چه طالبِ آن جهد بی حساب کند

تو نیز پرده عصمت بپوش و زخ بفروز               بهل که شیخ دغا عوعو کلاب کند

به اعتدال ازین پرده مان رهای نیتس                   مگر مساعدتی دستِ انقلاب کند

زهم بدّرد این ابرهای تیره شب                          وثاق و کوچه پر از ماه و آفتاب کند

 

«پیامبری» که الله اش در خدمت امیال و هوی و هوس اوست، نامش محمد خاتم الانبیا است، و «پیام» چنین خالقی چون الله مستحق نامی جزء «اسلام» نیست! محمد «پیام آوریست نمونه،» زیرا ز هر سوی بدو بنگری، دریچه ای تازه به اسلام شناسی بروی خویش می گشایی. اگر خلاف اینرا توانستید به خودتان ثابت کنید، بدانید که «مسلمانی» دو آتشه هستید و سزاوار شما همان محمدیست که  «پیام» الله اش همان «وحی منزل» است و بس!

(بیشتر…)

تقدیم به برنده «جایزه صلح نوبل»

 چی اَتونَه، چی اتونَه،                               شیرین جان آمده تو خونَه مونَه

شیرین جان می خواد آواز بخونَه                 شیرین جان با آقا «جان» (John Weston) می خونَه

آقا «جان» در پارلمانشُونَه                          اما برا شیرین جان می خونَه

بلیط فروشم، وکیلتونم                               شما «جان» بخواهید، من می ستونم.

ذره بین

جینگل آل د وی (Jingle all the way!)

 برای خریدن نان بربری وارد سوپر کلاش می شوم. «هم میهنی» در حال زمزمه کردن جینگل-آل-دِ-وِی است. خانمی با موهای پریشان بلوندش، در حال بگو مگو با پسر نوجوانش، سبد میله ای خرید اش را محکم می کوباند به پهلوی خانمی که در حال پر کردن کیسه پلاستیکی اش از گردوهای کهنه ی صادراتی است.

 » ای وای ، ببخشیدها! چیزیتون که نشد؟! اینقدر این مغازه هاشون رو پر میکنن از اجناس که دیگه جای راه رفتن برا مشتریا نمی مونه. آی ام وری ساری».  

 خانم ضربه خورده، با گفتن یک ،» اشکالی نداره» از جلوی کیسه گردوها دورمی شود. پریشان-مو بانو رو به پسرش کرده  و با تشر از او می خواهد تا برود و در ماشین بتمرگد تا مادرش خودش یکنفره خریدش را تمام کند. در این گیر و دار، من نانم را بر میدارم و ته صف می ایستم تا عُنُق مُنکَسِره ای—ببخشید خانم کَشی یر—که پشت کَش ایستاده حساب و کتاب مشتری های پیش از من را کف دستشان بگذارد.

 – «به به، آقا حسام عزیز. جینگل-آل-دِ-وِی! بابا چند بار باید تکست کنن تا تکست بک کنی؟»

 – «بجان خودت همین الان داشتم شماره ات رو می گرفتم که صدام کردی. این بد مصب تکسش خراب شده، نمیدونم چه مرگیشه. حالا باید برم راجرزیها را جر بدم تا تکسش کار بیفته. راستی، از حاج آقا چه خبر؟ کی می آد؟»

 – «هفته دیگه. راستی، آخر این هفته همه خونه حاج محسنیم،  جینگل-آل-دِ-وی»».

 – » راستی عکسهای اون شب دست کیه؟»

 -«دست منه، نگرانیت از چیه؟».

 -«نگران، که نه جون تو. فقط گفتم، زری هفته دیگه بر میگرده، حوصله اینکه صداش رو در بیارم رو ندارم. میدونی که سید محمود را منتقل کردن به کانادا».

 -«اِ؟ پس همه فک و فامیل باهمین؟»

 -«فعلن که همه دور همیم. شما چی؟»

 -» حاج خونم و بچه هارو فرستادم تهرون، شب عید رو هم اونجان و وسطای ژانویه بر میگردن.  خودم هم جینگل-آل-دِ-وی!»

 ذره بین  

صفحهٔ بعد »