سربداران


بسیاری از ما ایرانیان که از میهن دور افتاده ایم، هنوز تعلقات خاصی به آن مرز و بوم داریم. هنوز خانواده های بسیاری از ما آوارگان (من آنهایی که اینجا را بهشت میدانند و ایران زمان آریامهر را جهنم می نامند  آواره نمی دانم. به ره گم کردگانِ بیگانه هم  لقب آوارگی نمی دهم، چرا که باور ایشان اینست که چون در آن مملکت نیستند  کاری هم برای آنجا نمی توانندانجام بدهند و برای همین هم چمدانها را باز کرده اند و اینجا مستقر شده اند) در ایران زندگی می کنند و حاضر به جلای میهن هم نیستند. من معتقدم که ایران با عشقی که از اینچنین ایرانیان می گیرد، هنوز سرپا ایستاده است.

 نگاه کنید به مردمی که باید سیاه پوش باشند، آنهم به حکم اهریمنانِ سیاه کردار. اینگونه که از فامیل شنیدم،  جلوی تمام معابر عمومی، و اماکن حساسه،  باتوم بدستان سرکوبگر ایستاده اند تا مبادا ایرانی به خیابان آید و نعره سر دهد که، «این میهن میهن نشود، تا ملا کفن نشود». اما، انگار از این سی سال گذشته نیاموخته اند، و هنوز در انکار دگرگونی مردم دست به تنفگ و باتوم و چاقو می برند، چرا که این حکم رهبرشان است. برای اینکه مردم را بترسانند و خانه نشین کنند، نیروی ضربتشان را چهار برابر کرده اند، تا با ایجاد و حشت در دل مردمِ ستم کشیده، شعله ی برافروخته آتش خشم مردم را به خاکستر نشانند. زهی خیال باطل! صدای طبل زورگویان نمی تواند پوششی باشد برای خفه کردن فریاد مردم سیاه پوش. آنشی که سرخی آن سال گذشته نمایان شد، سالها بود که در زیر خاکستر پنهان مانده بود  و امروز که شعله بر افروخته اش بدیده می آید از همت ایرانی است. زنده باد مردمی که جان برکف، هر یک کاوه گونه، برپاخاسته اند تا ریشه این ظلم را بخشکانند. ایرانی سده هاست که در حال نبرد است بر علیه ظلم مذهبیون، و تا ریشه  این دشمن خانگی  را نخشکاند، رهی به رهائی نخواهد برد. پشتیبانی از جنبش مردم ایران از وظایف میهنی هر ایرانی است. تفاوتی هم نمی کند آن ایرانی در کجای این دنیای آلوده منزل کرده باشد. با پشتیبانی از جنبش مردم «سیاه پوش» ایران، شما ایران را در می یابید.

 ذره بین

من نمیدانم چرا آنگاه که من نوجوانی پیش نبودم، از هر پنج «زندانی سیاسی» و گرفتار در» اوین،» شاید یک نفر با هزار بدبختی و پس از چندین سال «توجیه» شدن میتوانست مشمول بالغفو بشود، و اگر مورد عفو قرار می گرفت، پس از سه یا چهار ماه تاخیر، بالاخره زیر نظر کمیته های اسلامی تا حدودی آزاد می شد! در همان سالها، از هر پنج «زندانی سیاسی،» سه نفر اعدام می شدند، بدون اینکه پیش از اعدام شدن اجازه داشته باشند تا نامه ای به خانواده و یا دوستان ارسال دارند. از این سه نفر زندانی، خوش شانس ترین موفق می شد تا ملاقاتی پنج دقیقه ای و از پشت شیشه های زندان و زیر نظر پاسداران انقلاب با یکی از افراد خانواده اش داشته باشد. و تنها دست نوشته ای که از یک اعدامی بدست خانواده اش میرسید، «وصیت نامه» اش بود، که آنهم پنج یا شش ماه پس از اعدامش به دست خانواده اش می رسید!  از پانصد نفر «زندانی سیاسی» حتی یک نفر هم نمیتوانست دست خطی از زندان بیرون فرستد، حتی دوستان و خانواده تحت نظرش هم نمی توانستند با صدای آمریکا تماس بگیرند و یا با بی بی سی مصاحبه کنند. شاید هم بهمین دلیل بود که «دنیا» نمی دانست که «رژیم جمهوری اسلامی، رژیمی خونخوار است» و چه و چه و چه.

 اما، امروزه روز وضعیت بگونه ای دیگر است. از پشت میله های زندان، «یک کارگردان بسیار موفق و توانا» می تواند از درون زندان اوین به جشنواره کن نامه بفرستد، شاید دنیا صدایش را شنید و برایش کاری کرد. ما که اینکاره نیستیم؛ یعنی نه «زورمان» به کسی می رسد و نه کاردمان تیز است.  اما خدا را چه دیدید،  شاید مستندی  بدست خانم گلشیفته فراهانی—یکی از داوران جشنواره لوکارنو—ساخته شود که «وضعیت رقت بار» این مرکز «بازپروری» را بدنیا نشان دهد! بهر حال باید اینرا قبول کنیم که اگر «معروف» نباشیم، صدایمان هم بگوش کسی نخواهد رسید، و هیچ پاسداری هم مجانی از درون زندان برایمان نامه به بیرون نخواهد فرستاد، چون همانطوریکه همه میداینم، «بی مایه فطیر است». 

 به نظر من، امروز که دو دهه از آن دهه شصت می گذرد، وضعیت زندانیان سیاسی خیلی بهتره شده. و اینها همه مدیون تلاشهای خانم دکتر هاله اسفندیاری است که اوین را به یک مرکز بازپروری تبدیل کرد، و به همت دکتر رامین جهانبگلو که بصورت افتخاری در دو نقش گاندی-تو-بی  و کریشنا بروی صحنه دلبری کردند، تیاتر «زندان اوین» را براه اندازی کردند.  و بعدش هم که آقای اکبر گنجی ریشهایش را تراشید و جایش سفید آب بر گونه مالید، و رویال  آکادمی سوئد، جایزه نوبل را دادند به وکیل الوکلا، افتخار ملی. و خلاصه اینکه امروز «زندان اوین» دیگر آن «اوین» سابق نیست که حتی شنیدن نامش رعشه بر اندامت بیاندازد. امروز «اوین» مکانیست برای مدی تیشین های سیاسی، البته برای آنهاییکه نام دارند و نشان، و گرنه سرنوشت مستضعفین ساکن اوین، که همان زندانیان با غیرت و شرف  و بدون نام و نشان باشند، همانیست که از ابتدای دستگیری برایشان رقم خورده!  اما، خبر خوش اینکه، در پنجاه سال آینده زندانیان سیاسی را به سونا و ماساژ هم می فرستد، و مزایای بازنشیتگی هم برایشان درنظر خواهند گرفت! خلاصه اینکه، سرانجام با اندکی طمانینه و وقار، مدرنیته به «اوین» رسید!  وقتی فکرش را می کنم، می بینم این «رژیم قابل اصلاح است» و من و امثال من باید از خر شیطون پائین بیاییم و بپیوندیم به صف سبزپرستان و هی از موسوی و همسر شاعره اش و یا از کروبی حمایت کنیم تا روی امثال خودمان را کم کنیم.

خودمانیم، مردم خوش باوری هستیم ما ایرانیان!   

ذره بین

گزارش روزنامه فیگارو از شانزدهم آذر

استقامت بزرگ ایرانیان

دلفین مینویی، روزنامه فیگارو

برگردان از فرامرز دادرس

 ترس، نگار، دختر جوان ایرانی را ترک نمی کند و مانند پوست به تن اش چسبیده و ناچار است آن را بپذیرد. بهترین دوست اش از تابستان گذشته تا کنون پشت میله های زندان بسر می برد. پدرش به تازگی آزاد شده و از بازجویی های طولانی برایش گفته است، نور لامپ های مهتابی که در نیمه شب فضای سلول را روشن می کرده ، و فریاد های زندانیان دیگر… در بیست و شش سالگی نگار، خود را برای روز های بدتر آماده کرده است. پس از اینکه همه روز خود را در دانشگاه تهران به تظاهرات پرداخته بود در ایمیلی که دیروز فرستاد نوشت « دیگر برای عقب نشینی دیر شده است».

شانزدهم آذر، روز یادبود کشته شدن سه دانشجوی ضد آمریکایی در دوران شاه، در دانشگاه تهران می باشد. رژیم اسلامی برای جلوگیری از تظاهرات دانشجویان ، نیرو هایش را دوبرابر کرده بود. نیرو ها از ساعت پنج و نیم بامداد در دانشگاه تهران که یکی از مراکز اصلی مخالفت ها و تظاهرات است مستقر شده بودند. اینترنت که ابزار اصلی ارتباطی مخالفین است به سختی کار می کرد. برای جلوگیری از پیوستن رهگذران به دانشجویان، جلوی درب دانشگاه مانع ایجاد کرده و با نوار بزرگ پارچه یی آن پوشانده  بودند. رضا، یک روزنامه نگار ایرانی در محل گفت « وضعیت هیچگاه تا این اندازه بحرانی نبوده است».

در آغازو درمیان ناباوری همگانی شعار های مخالفت با رژیم کم رنگ بود، سپس به آرامی در سراسر شهر گسترش یافت. خیلی زود در خیابان ها، گروه های کوچک شکل گرفت و شمار تظاهر کنندگان به هزاران تن رسید. بگفته شاهدان نیرو های پلیس با کمک بسیجی ها  به تظاهر کنندگان یورش آوردند. یکی از شاهدان گفت « مردم با محاصره نیرو های پلیس به نجات دستگیر شدگان بر می خاستند».مردم شعار می دادند« ایران شده زندان ، اوین شده دانشگاه» . یک جامعه شناس ایرانی که نمی خواست نامش بازگو شود گفت: « سرکوب ها بجای خفه کردن تظاهرات، آن را بسوی خشونت می کشاند» او افزود که در سی سال گذشته درجمهوری اسلامی چنین چیزی دیده نشده است.

همه چیز از یک تظاهرات ساده در بیست و دوم خرداد ماه گذشته، پس از انتخاب احمدی نژا د « تقلب انتخاباتی» آغاز شد. جنبش می رود تا ششمین ماه خود را جشن بگیرد. « در آغاز ایرانیان فریاد می کشیدند راًی من کجاست؟» و در خواست انتخابات تازه یی داشتند، ولی « امروز همه ارکان جمهوری اسلامی در تمامیت آن از سوی برخی زیر سؤال رفته است». روش های تازه یی بوجود آمده است ، شب ها شعار هایی علیه علی خامنه ای رهبر حکومت روی دیوار ها پدیدار می شود.

 در آغاز تنها در تهران بود و سپس به شهرستان ها نیزگسترش یافت. فیلم هایی که در یوتیوب دیده می شود نشان می دهد که در مشهد، تبریز و کرمانشاه تظاهرات برگزار شده است، در یکی از فیلم ها دیده می شود که دانشجویی، پرچم سه رنگ ایران را در دست دارد که نقش الله، نماد جمهوری اسلامی از میان آن بیرون آورده شده است. اگر مخالفین گسترده و حتی بدون سازماندهی بمانند، اختلافات درونی رژیم را فلج خواهد کرد، « اختلاف میان جناح های رژیم روز بروز عمیق تر می شود». سعید ابوطالبی نماینده پیشین رژیم در مجلس، در روزنامه اصلاح طلب اعتماد نوشت« هر چه زمان بگذرد مشکلات جدی تر خواهد شد». در یک اعلامیه تازه یی که دیروز از سوی خبرگزاری ایلنا پخش شد، آیت الله بنیاد گرا، ناصر مکارم شیرازی پیشنهاد « گفتگو با اپوزیسیون» برای « آرام کردن اوضاع سیاسی» را داد. برای نگار دختر جوان ایرانی، جای چانه زدن نیست، جنبش نباید قربانی یک « وحدت ظاهری» شود. او می گوید جنبش ما مسابقه سرعت نیست بلکه یک ماراتون «استقامت»  است.

 

18 آذر- 9 دسامبر 2009

تارنمای فرهنگ ایران

www.farhangiran.com

 

 

جامعه ای که «مذهب زده» و ایدئولوژی پرور(از هر نوعش که میخواهد باشد فرقی نمی کند) است، جامعه ایست  موفق در تعریف  و ترویج  (ضد) ارزشهایی مانند جاسوس پروری ، فرصت طلبی های  ویران کننده،  کینه پروری، رشوه خواری و باج گیری و رواج  بسیاری دیگر از ناهنجاریهای اخلاقی و مفاسد قانونی. و اما، مردمی که در چنین محلی رشد و زیست می کنند باید از تعلیم و تربیتی گوناگون برخوردار باشند تا بتوانند با  اراده ای پیل افکن  بر خلاف  «ارزشهای اجتماعی» رایج در آن جامعه ای گام بردارند.

براستی، مردمی که بر ضد قوانین و اصول  و ارزشهای آنسانی و اخلاقی در چنین جامعه ای گام بر میدارند، مردمی با شرف و با اصل و نسب هستند که ارزشهای فرهنگی شان را با ضد ارزشهای مذهب گرایان و مذهب پرستان همردیف نساخته اند و لذا تاوان بسیار سنگینی را نیز برای این خیره سری شان پرداخته اند و می پردازند تا روزیکه «مذهب» را به کنج محرابش اندازند؛ یکبار و برای همیشه.

استقلال، آزادی و سرفرازی ایران زمین بسته به اراده ی پیل افکن مردمانیست که با تکیه بر نیروی خرد و با توجه به تجارب سنگین تاریخی شان بر ضد قوانین ضد انسانی اسلام گام بر می دارند، و از هیچ تنبیه و تادیبی هم هراس ندارند، چرا که تنها دست آویزشان همان نیروی «همت ملی» شان هست و بس. پشتیبانی از چنین مردمی، یک وظیفه ی انسانیست. نه حکم اجبار باید داشته باشد و نه حکم دستور صادر شده از مقامات والا و بالا.

ذره بین

_34_fereydun_20farrokhzad

 

 سالروز قتل ناجوانمردانه ی فریدون فرخزاد است. هنرمندی که  زبانش «دراز» بود و سایه اش درازتر از زبان سرخش. کشتندش، نامردانه، همانگونکه از پدرانِ خونخوارشان آموخته بودند، او را تکه تکه کردند این تازی صفتانِ مردم ستیز. در آلمان او را کشتند، در کشوری که «بعدها» شد بهشتی برای بهشتی زادگان، زیر دماغ نیروهای امنیتی، در اروپای-مهد-تمدن، فرخزاد را جاودانه ساختند. او شهید وطنش شد، با غرور، عزت، با صداقت و با دستی خالی به نبرد دشمنی رفت که سر در آخور دنیای متمدن داشت.

هنگامیکه «میخک نقره ای»اش از بهترینهای آنزمان بود، من کودکی بیش نبودم، اما او را ستایش می کردم.  دوستش می داشتم (و دوستش دارم و خواهم داشت) چون به شهادت همه ی آنهائیکه هنوز بیادش می آورند، از هیچ کون نشوری نمی ترسید، بیخودی جانماز آب نمی کشید، و ادا و اطوار روشنفکرانه نداشت، اما تا بخواهید هنرمندی روشنفکر بود. شما که او را به یاد می آورید، بخوبی میدانید که من چه می گویم! فریدون فرخزاد، بزرگتر از زندگی، چنان خاری در چشم دروغ گویان، رجاله های زمان، دلقکهای بی شخصیت و نادان، فرو زفته بود که هر واژه ای که از دهانش خارج می شد به حکم نیشتری بود بر زخمهای تازه آلام یافته بی بته های زمان. 

فریدون فرخزاد، حتی برای آنانیکه ترجیح میدادند او را در پس پرده ببینند، پدیده ای بسیار تازه در عرصه هنر  ایران نوین بود. پندارش، گفتارش و کردارش همه گویای یک چیز بودند: راستی. دوروئی و تزویر را به تمسخر میگرفت، از بزک و دوزکهای شخصیتی بسیار تنفر داشت،  اهل فیس و چُسهای مرسوم نبود،  مدارک و مدارج تحصیلی و عالی اش را وسیله ای برای کسب منفعتهای شخصی اش نکرد و از هیچ لقب و انگی هراس نداشت، و برعکس نامردانی که دور و برش بودند مردانه جاویدان شد.

یادش گرامی، روانش همیشه آسوده و نامش جاودان در تاریخ ایران باد.

ذره بین

اینهمه کینه و خشم در دلهای مُشتی انسان نمای بی هویت گرد شود، سرنوشت ملت معترض می شود همانی که در این سی سال گذشته شاهدش بوده ایم. بقول شازده به «تاریخ هم کاری نداریم که چطور ما را وادار ساختند تا از خود بیخود شویم» اما آخر غیرت و شرف را چگونه زیر پا میگذارند تا «ولی فقیه» را سرخوش و ملنگ نگه دارند؟

چه کسی با «برادر و خواهر» خود چنین رفتاری می کند که این وحشی های تازی زاده و تازی پرست با این مردمی که سده هاست خون خورده اند می کنند؟ کدام بی پدر و مادری چنین می کُشد، سنگسار می کند، تجاوز جنسی می کند، به هست و نیست مردم بی حرمتی می کند و بعدش هم الحمدالله گویان سر نکبت بر بالین حقارت می گذارد؟

بساط آخوندهای مزدور و مزور و باج گیران مذهبی باید از ایران برچیده شود تا مردم  آرامش را زیر پوستشان حس کنند. خاتمی و کروبی به همان اندازه جنایت کارند که خامنه ای و احمدی نژاد، کما اینکه میرحسین موسوی همان اندازه ملعون است که طالقانی، بنی صدر و بازرگان بودند. از این رژیم اشغالگر همان برون تراود که در اوست.

ذره بین

آنچه در کهریزک بر سر انسانهای بیگناه و بی تقصیرآمده را نمیتوان در هیچ جمله ای گذاشت و تعریف کرد. داستان خون و شکنجه، تجاوز و بی حرمتی، کینه و نفرت زالو صفتان انقلاب زده را نمیتوان به این آسانی نوشت و بعدش هم داد دست خاتمی، آن مردکه الوات، حراف، دغل باز—همان  رئیس جمهوری که در زمان ریاستش سر تعدادی بر دار رفت و تعدادی نیز سر به نیست شدند—و از او توقع داشت تا اشکهای تمساحش را با دستمال یزدی از گونه پاک کند. این رژیم و عواملش—موسوی، خاتمی، احمدی نژاد و خامنه ای و غیرو—همه از یک کرباسند و بهنگام جر خوردن هم  همانگونه چهل تکه می شوند که حسین در عاشورا شد.

بقول شازده،» کجایند آنهائی که محمد رضا شاه پهلوی را دیکتاتور می نامیدند و خمینی را نورانی ترین رهبرانقلابی ؟ کجایند آنهائی که زیر لوای جایزه نوبل و زیر پرچم این سازمان و آن ارگان رسمی و غیر رسمی سنگ آزادی ملت ایران را به سینه میزنند؟؟»

ذره بین

صفحهٔ بعد »