افشاگری


نگوییم به ما چه مربوط است که در ترکیه چه می گذرد؟ باورکنید این مهم به همه «ما» مربوط است، همانگونکه خلالوش اسلامی به همه «ما» مربوط بود، همانگونکه اشغال عراق به «ما» ربط داشت، همانگونکه زایش طالبان در افغانستان به «ما» مربوط می بود. اگر رویمان را هم از حقیقت برگردانیم، حقیقت از ما روی برگردان نیست! سرنوشت ایران را در این سی سالی که گذشت در نظر داشته باشید، دگرگونی هایی را که در افغانستانِ اشغالی بوقوع پیوسته را خوب بسنجید، به اوضاع رقت بار پاکستانِ اسلامی با دقت بیشتری نگاه کنید. نترسید از اندیشیدن، برای روانتان هوده دارد که با نگاهی دیگر به همه چیز نگاه کنید. هر چه در آن قسمت از آسیا نفوذ اسلامیون افراطی بیشتر باشد شمار اسلامیون دموکرات پرست نیز به همان اندازه  بالا میرود، و کم کم آثاری از من و شما باقی نخواهد ماند!

شازده که به اخبار ترکیه را بدقت دنبال می کند می گفت، «سی سال پیش که با طالبان در افغانستان، با حکیم در عراق، و با خمینی در ترکیه ملاقات کردند قرارشان بر این شد که در آینده نزدیک ترکیه را نیز ضمیمه ی امپراتوری اسلامی سازند. امروز در ترکیه ی لائیک، مسلمانان دموکرات همان کاری را می کنند که فردا جهان آماده باشد تا با جهاد اکبر مواجه شود. حال پرسش من اینست: با واتیکان و کانتربوری چه خواهند کرد؟ و چگونه از پس <<صهیونیست جهانی>> برخواهند آمد؟»

با سپاس از سرباز کوچک گرامی برای آگاهی به من و شما!

ذره بین

تبليغ مِستِر رضا اصلان (+) برای «زیتون«: «اولين دانشگاه اسلامی» در آمريكا

با سپاس از یار و همکارم سرباز کوچک

در حدود ده پانزده سال پیش، یک هیئت ایرانی، متشکل از پنج آواره ی ایرانی، تصمیم گرفتند تا چند جلد کتاب فارسی به رسم یادگار تقدیم کتابخانه ی محل کنند تا اگر آواره ای فارسی زبان هوس فارسی خواندن در دل داشت اما بودجه کافی برای خرید کتاب فارسی در دسترس نداشت بتواند به آسانی کتابی ارزشمند را از کتابخانه وام گیرد و دعای خیرش را بدرقه راه آن هیئت پنج نفره آوارگان سازد. این مهم در ظاهر بسیار شدنی بود و عقلانی و آسان، اما تنها پس از یکسال دوندگی  و خواهش و تمنا و نامه پراکنی به این دستگاه دولتی-استانی و آن دستگاه فدرالی، سرانجام یک قفسه ی سه طبقه ای، با  ظرفیتی معادل پنجاه کتاب فارسی، در بخش تازه تاسیس «Persian Language»، در کتابخانه محل جلوه نمائی کرد.

(بیشتر…)

بیست سال پیش به سختی می توانستی در یورک ویل (Yorkville) یا هی زلتون لنز(Hazelton Lanes)  ضعیفه ای نقاب پوش و یا لچک بسر ببینی (مخصوصن از لغت «لچک» بجای «روسری» استفاده کرده ام) ، چه رسد به چادر مشکی کلوکله فرانسوی! از جمله کشورهایی که از سالها پیش از «انقلاب اسلامی» در ایران جاسوس تعبیه کرده بود و پس از خلالوش اسلامی نیز سفارت خانه اش شد محلی برای تبادل نظر میان نمایندگان ابر قدرتهای تصمیم بگیر، کشور کاناداست. این کشور، که من از ساکنینش بشمار می آیم، از هشت سال پیش به این سوی، آغوشش را برای مسلمانان باز کرده—به خصوص عاشق هاگ کردن عوامل جمهوری اسلامیست—و نتیجه اش هم شده اینکه در خیابان دنفورت که به محله یونانیان معروف است بوتیکهای اسلامی «Islamic Fashion» شان را با افتخار در معرض دید ارتوداکسهای دو آتشه قرار میدهند، و در هالت رنفرو نسوان نقاب زده  و لچک بسران جمهوری اسلامی در مسابقه خرید لوازم زیبایی سازی از خانمهای غربی جلو می زنند، و کفر کانزروتیوهای محافظه کار را در می آورند.

 

و اما اینهم «انتقاد از حجاب» از شازده ایرج میرزا

 نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند                        نعوذبالله اگر جلوه بی نقاب کند

فقیه شهر به رفعِ حجاب مایل نیست                      چرا که هر چه کند حیله در حجاب کند

چو نیست ظاهرِ قرآن به وِفقِ مراد                        رود به باطن و تفسیرِ نا صواب کند

از و دلیل نباید سوال کرد که گرگ                        به هر دلیل که شد بّره را مجاب کند

کس این معما پرسید و من ندانستم                         هر آنکه حل کند آن را به من ثواب کند

به غیرِ ملت ایران کدام جانوراست                        که جفتِ خود را نادیده انتخاب کند؟

کجاست هّمت یک هیأتی ز پردگیان                      که مردوار ز رُخ پرده را جواب کند

نقاب بر رخ زن سّد باب معرفت است                    کجاست دستِ حقیقت که فتح باب کند

بلی نقاب بُوَد کاین گروهِ مفتی را                         به نصفِ مردمِ ما مالکُ الرّقاب کند

به زهدِ گربه شبیهست زهدِ حضرتِ شیخ               نه بلکه گربه تَشَبّه به آن جناب کند

اگر ز آب کمی دستِ گربه تر گردد                      چو شیخ شهر ز آلایش اجتناب کند

به احتیاط ز خود دستِ تر بگیرد دور                   بسی تکاند و بر خُشکیش شتاب کند

کسی که غافل ازین جنس بود پندارد                    که آب پنجه (ی) هر گربه را عذاب کند

ولی چو چشم حریصش فُتد به ماهیِ حوض           ز سینه تا دُمِ خود را درونِ آب کند

زمن مترس که خانم ترا خِطاب کنم                     ازو بترس که همشیره ات خطاب کند

به حیرتم ز که اسرار هیپنوتیسم آموخت               فقیه شهر که بیدار را به خواب کند

زنان مکه همه بی نقاب می گردند                      بگو بتازد و آن خانه را خراب کند

به دست کس نرسد قرصِ ماه دردلِ آب                اگر چه طالبِ آن جهد بی حساب کند

تو نیز پرده عصمت بپوش و زخ بفروز               بهل که شیخ دغا عوعو کلاب کند

به اعتدال ازین پرده مان رهای نیتس                   مگر مساعدتی دستِ انقلاب کند

زهم بدّرد این ابرهای تیره شب                          وثاق و کوچه پر از ماه و آفتاب کند

 

«پیامبری» که الله اش در خدمت امیال و هوی و هوس اوست، نامش محمد خاتم الانبیا است، و «پیام» چنین خالقی چون الله مستحق نامی جزء «اسلام» نیست! محمد «پیام آوریست نمونه،» زیرا ز هر سوی بدو بنگری، دریچه ای تازه به اسلام شناسی بروی خویش می گشایی. اگر خلاف اینرا توانستید به خودتان ثابت کنید، بدانید که «مسلمانی» دو آتشه هستید و سزاوار شما همان محمدیست که  «پیام» الله اش همان «وحی منزل» است و بس!

(بیشتر…)

تقدیم به برنده «جایزه صلح نوبل»

 چی اَتونَه، چی اتونَه،                               شیرین جان آمده تو خونَه مونَه

شیرین جان می خواد آواز بخونَه                 شیرین جان با آقا «جان» (John Weston) می خونَه

آقا «جان» در پارلمانشُونَه                          اما برا شیرین جان می خونَه

بلیط فروشم، وکیلتونم                               شما «جان» بخواهید، من می ستونم.

ذره بین

 

من از خوانندگان روزنامک بودم. نمی گویم هر روز به این تارنما سرمی زدم (الکذابُ کلب. دروغ گو سگ است—از فرمایشات یکی از نوابغ اسلامی) اما دست کم، هر چند یکبار سرکشی به این تارنما را در برنامه آخر هفته ام گنجانیده بودم. از مطالبی که مورد بحث بود، از مصاحبه هایی که با بزرگان و اهل هنر و ادب و تاریخ انجام می شد، از خواندن پژوهشهایی که بصورت نوشتاری در این تارنما می آِمد، از همه اینها لذت می بردم؛ یکجور احساس «غرور ملی» در من می جوشید، آنهم در این غربت سرد و یک دلخوشی وصف ناپذیر دلم را روشن می کرد، و به ایران می بالیدم. روزنامک که با پشتکار مسعود و نیلوفر لقمان پا به دنیای اینترنتی گذاشت، خیلی از غربت نشینان باورشان شد که همه ایرانیان جاسوس و مزدور نیستند، و خیلی از ایرانیان در تلاشند تا آنچه را که از ایران باقی مانده به بهترین گونه نگهدارند و در این راه از برخورد با هیچ خونخواری نمی ترسند. (اصلن و به نظر من ایرانی اینقدر خونخوار دیده که دیگر از خوانخواران ترسی ندارد، فقط قدری بی انگیزه است که تلاشهای هزار ساله اش یکجورهائی، توسط نوکران و مزدوران، لجن مال شده.)

باری، روزنامک «در چارچوب قوانین جمهوری اسلامی» بکار بود، و در این راه متحمل زحماتی بود که، توسط قانونمندان اسلامی، بر دوش گردانندگانش گذاشته شده بود. و سرانجام نیز بر پایه همان «قوانین جمهوری اسلامی» دربش پلمپ شد! و هیچ کس هم نپرسید، چرا؟! خودتان میدانید که حکومت جانوران اسلام زده در ایران با چه شدت و حدتی در پی شکار ایرانیان است، که این رسم جمهوریخوان مسلمانیست که با نام «ایرانی» از نخستین روزهای بدست آوردن «قدرت» تا به امروز جز زور و ستم  نکرده اند.  باری، روزنامک را «تعطیل» کردند، اما بار دیگر خود را رسوا کردند، و آوای بی شرمی سر دادند. اکنون ببینید که دلایل (احتمالی) این تعطیلی چیست:

1)      «دستور مراجع قانونی جهت مسدود سازی وبلاگ»

2)      «تخطی از قوانین استفاده سایت»

3)      «انتشار محتوای غیر اخلاقی یا محتوایی که بر اساس قوانین کشور تخلف است»

 درباره سه «جرم» فوق هیچ نخواهم گفت، که از قدیم کفته اند آنچه را که عیان است حاجتی  به بیان نیست. خودتان عاقلید و با سواد، و به خلقیات جمهوری اسلامی هم آگاه. رژیم «عدل اسلامی» همین بختک هیولاوشی است که بروی ایران افتاده و تا نسل کشی نکند دست از سر «ایران و ایرانی» بر نخواهد داشت. و تعطیلی روزنامک ( و مانند روزنامک ) هم از جمله ترفندهایست که برای خفه کردن ایرانی بکار می برد. اما، در عجبم از اینکه چرا بلاگرهای حقوق بشری پر شور و شر هیچ اشاره به این تعطیلی نکردند. در واقع در دنیای مجازی هیج کس، تا آنجا که من آگاهم، لام تا کام از هم نگشود که «چه بر سر روزنامک آمد؟» اگر هم وبلاگی لب از لب گشود، صدایش از ته چاه اینترنتی در آمد و به گوش همگان نرسید!

من با اندوه  از تعطیلی روزنامک می گویم، چرا که روزنامک با دقت و ظرافت تمام اداره می شد و گلچینی از آثار پژوهشگران و ادیبان و بزرگان را در اختیار خوانندگانش می گذاشت و از ویژه گی هایش «غیر سیاسی» بودنش بود در انتخاب مطالب گرانقد در زمینه فرهنگ، تاریخ، و تمدن ایران. تا آنجایی که من میدانم، روزنامک سیاسی نبود اما بسیار ایرانی بود، به هیچ حزب و گروهی وابستگی نداشت و تنها جرمش این بود که در راه بیداری ایرانی و سربلندی ایران تلاش می کرد.

ذره بین

 

صفحهٔ بعد »