در حدود ده پانزده سال پیش، یک هیئت ایرانی، متشکل از پنج آواره ی ایرانی، تصمیم گرفتند تا چند جلد کتاب فارسی به رسم یادگار تقدیم کتابخانه ی محل کنند تا اگر آواره ای فارسی زبان هوس فارسی خواندن در دل داشت اما بودجه کافی برای خرید کتاب فارسی در دسترس نداشت بتواند به آسانی کتابی ارزشمند را از کتابخانه وام گیرد و دعای خیرش را بدرقه راه آن هیئت پنج نفره آوارگان سازد. این مهم در ظاهر بسیار شدنی بود و عقلانی و آسان، اما تنها پس از یکسال دوندگی  و خواهش و تمنا و نامه پراکنی به این دستگاه دولتی-استانی و آن دستگاه فدرالی، سرانجام یک قفسه ی سه طبقه ای، با  ظرفیتی معادل پنجاه کتاب فارسی، در بخش تازه تاسیس «Persian Language»، در کتابخانه محل جلوه نمائی کرد.

باری در ابتدای امر، همین یک قفسه ی سه طبقه ای مجموعه ای بود پر ارزش از آثار نویسندگانی  چون هوشنگ گلشیری، شاهرخ مسکوب، علی اصغر دهخدا، ایرج پزشکزاد، صادق چوبک، صادق هدایت، دکتر شجاع الدین شفا، دشتی و احمد کسروی و….  پس از مدتی کوتاه از گشایش بخش «زبان فارسی» کم کم وسعت  این بخش  یه حدی رسید که چندین قفسه ی چند طبقه ای  در این کتابخانه ی بسیار پر رقت و آمد حاوی آثاری گشت  بسیار پر ارزش از پژوهشگران و نویسندگان و شاعران ایرانی. تعداد مراجعه کنندگانِ هم-شهری به این بخش به اندازه ای رسید که این گنجینه از ارج و قربی بسیار برخودار گردید. تا آنجایی که یادم می آید حتی یکی از شبکه های محلی دست به تهیه یک مستند پیرامون «نقش فرهنگ میهمان بر باروری فرهنگ میزبان» زد که در آن درباره ی نقش بخش «Persian Language» در باروری فرهنگی یکی از بزرگترین کتابخانه های عمومی شهرسخن بسیار رفت، و آوارگانِ ایرانی مورد تقدیر و تشویق قرار گرفتند. این نخستین باری نبود که ایرانیانِ-میهمان- در- کشور-میزبان دست بکاری زده بودند که باعث باروری فرهنگی میزبانان شده باشند، اما بی هیج شکی، این نخستین باری بود که چشم میزبان به فرهنگمداری ایرانی خیره مانده بود. باری، تا یادم نرفته این را نیز بیفزایم که در این گنجینه نفیس، شما هیچ اثری از آثارِ امثال «دکتر علی شریعتی»—از خزعبل گویان حرفه ای که بسیار مورد تایید ژان پل سارترِ مغلطه گر بود—و مرتضی مطهری و عبدالکریم سروش و ابوالحسن بنی صدر و مهدی خانبابا تهرانی و دستغیب و رفسنجانی و اینگونه آدمها پیدا نمی کردید. نه اینکه آثار این آدمها «قابل خواندن» نباشند، نه، نغوذبالله. اما آنجور چیزها با ذائقه ی حساس و هنردوست مراجعه کنندگان آواره سازگاری نداشتند و به همین دلیل نیز آن گنجینه از گزند سیاه گویان بدور بود تا…

آهسته و پیراسته، سر و کله ی اعزامیانِ وطنی پیدا شد، و سایه شومشان بروی این گنجینه نیز افکنده گشت و آثاری چون «غربزدگی» جلال آل احمد و بقیه چپق کشانِ به-نع-و-میخ-کوب به ردیف در کنار هم قرار گرفتند و جا را برای آثار با ارزش تنگ. کم کم نو-قلم-بدستانی پر مدعا شروع به چاپ کردند و اثرات بی ربطشان را با پرروئی تمام بچاپ رساندند و پس از چندی این اثرات به شیوه ای بسیار ملکوتی  و با همیاری هم وطنان اعزامی به بخش «زبان فارسی» افزوده گشتند! برای نمونه شماری «ناول» تازه از زیر چاپ در آمده که با اجازه از وزارت ارشاد اسلامی به خارجه صادر شده بودند خودشان را بزور جایگزین آثار نویسندگان حرفه ای و واقعی کردند. هیئت پنج نفره آوارگان به رای شماری از اعزامیان وطنی استعفا داده و جایشان را اسلامیان دموکرات و دموکراتهای سکولار اشغال کردند و بدین ترتیب بخش «زبان فارسی» را سپردند به دست انقلابیون سابق و فعالین حقوق بشری امروزی.

امروز اگر سری به کتابخانه محل ما بزنید و دیداری از بخش «زبان فارسی» داشته باشید، آنچه در آنجا می یابید تعدادی فیلم های «پس از انقلاب» است که همه زیر نظر وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی تهیه و تنظیم شده، و تعدادی کتاب که خواندشان چشم را از کار می اندازد. این هم آخر و عاقبت «نقش فرهنگ میهمان بر باروری فرهنگ میزبان».

 

ذره بین

Advertisements