برای آنانیکه پادشاه را دوست میدارند، او هنوز زنده است و در یادها درخشان. اما، 5 امرداد سالروز درگذشت آریامهر، روزیست برای گرامیداشت پادشاهی که جز سربلندی ایرانی  آرزوئی نداشت، و جز عشق به ایران مهری در دل  نمیپرورانید و  جز دغدغه حفظ منافع کشورش در سر نداشت.

پادشاهی که در چندین جناح گوناگون با توطئه و دسیسه های خودی و بیگانه در حال نبرد بود، محمد رضا شاه پهلوی آماج تهمتها و افتراهای لجاره های غربی قرارگرفت، چرا که رودر روی همان «امپریالیست جهانی» ایستاد و به جهانیان اعلام داشت که ایران باج دادن به غرب را بیش از این تاب نمی آورد. برایش دوختند که، «محمد رضا شاه پهلوی دیکتاتوری است آمریکائی،» اما بعدها دیدیم که چگونه به همکاری مامورین «امپریالیست جهانی» ایران را دچار «انقلاب» کردند و با شتاب «امام خمینی» درست کردند و بعدش هم ابراهیم یزدی را با یک دستورنامه روانه ایران کردند تا به خمینی بفهماند که رهبر انقلاب بودن یعنی چه! پادشاه ایران میدانست با چه اهریمنی رو در رو ایستاده، اما اینرا هم میدانست که دور و برش پر است از خائن، مزدور و جاسوس. دوستانش بسیار اندک بودند، همان شیرمردانی که با شتابی جنایتکارانه و بصورت اسلامی-انقلابی-چریکی در عرض پنج دقیقه محاکمه شدند و در عرض دوازده دقیقه اعدام!

مسخره اینجاست که پادشاه ایران را روزنامه های غربی «دیکتاتور» «دست نشانده آمریکا» خواندند، اما این «روشنفکران ایرانی» بودند  که خودشان در برلین شرقی در گوشه ای از یک دانشگاه نشستند و با پول دولت انقلابی روسیه ی کمونیستی مقاله پشت مقاله چاپ کردند و یک شخص را «مسئول» هر آنچه در یک کشور خاورمیانه ای میرود نامیدند. ارتش پادشاهی را ارتشی آمریکائی نامیدند تا برادران حزبی و مجاهدین انقلابی پادگانهای نظامی را غارت کنند، آنهم به کمک گمراهانیکه هوس انقلابی شدن به سرشان زده شده بود. به شاهنشاه  تهمت میزنند که » دیکتاتوری ضد مذهب وامت اسلامی» بود اما از این نمی گویند که همان «دیکتاتورضد مذهب» درب حسینیه ارشاد را گِل نگرفت تا مردم بروند و به لاطائلات این مردک حرف باز، «دکتر علی شریعتی،» از جمله شیادین مذهبی که شیفته زنهای فرانسوری و فلسفه ژان پل سارترِ روانی بود، گوش بدهند و با تکیه بر خردشان بسوی دموکراسی گام بردارند. پادشاه را «خودکامه» نامیدند که «میلی بیمارگونه به خرید تسحلیات نظامی از آمریکا و انگلیس و روسیه دارد،» اما با همان تجهیزات هل من مهدی طلبیدند و به جنگ با کشوری، عراق، رفتند که به تحریک همان «شیطان بزرگ» و «امپریالیسم جهانی» دست به حماقتی  بزرگ زده بود. صدام حسین میدانست که با ارتش پادشاهی میجنگد، نه با جیش المهدی! 

پادشاه ایران را با القابی که رنگ و بوی نفرت و عقده های شخصی دارد «انگ» زدند هزارگونه. در حالی «دیکتاتور»ش خواندند که سخنان انتلکتوالانه اشان را در کاخ جوانان با دیگر رفقا و برادران در میان می گذاشتند. به سفرهای خارجه، برای تحصیل علم و معرفت میرفتند و در آن ینگه دنیا، در حالیکه دلارهای آمریکائی و پاوندهای انگلیسی را که با سخاوت تمام از سفارتخانه های پادشاهی دریافت میداشتند خرج شراب خوارگی و بحثهای انقلابی در مجلاتی از قبیل پلی بوی میکردند، و از هیچ فرصتی برای خودفروشی نمیگذشتند. از این خودفروشان انقلابی در دانشگاههای آمریکای شمالی فراوان داریم؛ همه با تشخص هنوز در حال بافتن همان دروغهای پلیدانه هستند؛ و هنوز مقاله پشت مقاله چاپ می کنند که «انقلابشان» دزدیده شد!   

یاد شاهنشاه ایران را گرامی میدارم، چرا که بسیاری از ما که به هنگام انقلاب جز کودکی بیش نبودیم، لذتهائی از زندگی بردیم که هیچگاه دیگر ایرانیان آنرا تجربه نخواهند کرد چون آریامهری وجود ندارد که امنیت را در ایران آنگونه برقرار کند که کودک ایرانی بتواند با دختر خاله ها و پسر خاله هایش برود سینما کاخ  و فیلمی تخیلی نگاه کند، بدون آنکه پدر و مادرش ترس از آن داشته باشند که بچه نه ساله شان بدست اوباش ربوده شود آنهم برای یک بیست تومانی که آنموقع ثروتی بود برای کودکی ایرانی.

 یاد آریامهرمان گرامی باد.

 

ذره بین

Advertisements