من نمیدانم چرا آنگاه که من نوجوانی پیش نبودم، از هر پنج «زندانی سیاسی» و گرفتار در» اوین،» شاید یک نفر با هزار بدبختی و پس از چندین سال «توجیه» شدن میتوانست مشمول بالغفو بشود، و اگر مورد عفو قرار می گرفت، پس از سه یا چهار ماه تاخیر، بالاخره زیر نظر کمیته های اسلامی تا حدودی آزاد می شد! در همان سالها، از هر پنج «زندانی سیاسی،» سه نفر اعدام می شدند، بدون اینکه پیش از اعدام شدن اجازه داشته باشند تا نامه ای به خانواده و یا دوستان ارسال دارند. از این سه نفر زندانی، خوش شانس ترین موفق می شد تا ملاقاتی پنج دقیقه ای و از پشت شیشه های زندان و زیر نظر پاسداران انقلاب با یکی از افراد خانواده اش داشته باشد. و تنها دست نوشته ای که از یک اعدامی بدست خانواده اش میرسید، «وصیت نامه» اش بود، که آنهم پنج یا شش ماه پس از اعدامش به دست خانواده اش می رسید!  از پانصد نفر «زندانی سیاسی» حتی یک نفر هم نمیتوانست دست خطی از زندان بیرون فرستد، حتی دوستان و خانواده تحت نظرش هم نمی توانستند با صدای آمریکا تماس بگیرند و یا با بی بی سی مصاحبه کنند. شاید هم بهمین دلیل بود که «دنیا» نمی دانست که «رژیم جمهوری اسلامی، رژیمی خونخوار است» و چه و چه و چه.

 اما، امروزه روز وضعیت بگونه ای دیگر است. از پشت میله های زندان، «یک کارگردان بسیار موفق و توانا» می تواند از درون زندان اوین به جشنواره کن نامه بفرستد، شاید دنیا صدایش را شنید و برایش کاری کرد. ما که اینکاره نیستیم؛ یعنی نه «زورمان» به کسی می رسد و نه کاردمان تیز است.  اما خدا را چه دیدید،  شاید مستندی  بدست خانم گلشیفته فراهانی—یکی از داوران جشنواره لوکارنو—ساخته شود که «وضعیت رقت بار» این مرکز «بازپروری» را بدنیا نشان دهد! بهر حال باید اینرا قبول کنیم که اگر «معروف» نباشیم، صدایمان هم بگوش کسی نخواهد رسید، و هیچ پاسداری هم مجانی از درون زندان برایمان نامه به بیرون نخواهد فرستاد، چون همانطوریکه همه میداینم، «بی مایه فطیر است». 

 به نظر من، امروز که دو دهه از آن دهه شصت می گذرد، وضعیت زندانیان سیاسی خیلی بهتره شده. و اینها همه مدیون تلاشهای خانم دکتر هاله اسفندیاری است که اوین را به یک مرکز بازپروری تبدیل کرد، و به همت دکتر رامین جهانبگلو که بصورت افتخاری در دو نقش گاندی-تو-بی  و کریشنا بروی صحنه دلبری کردند، تیاتر «زندان اوین» را براه اندازی کردند.  و بعدش هم که آقای اکبر گنجی ریشهایش را تراشید و جایش سفید آب بر گونه مالید، و رویال  آکادمی سوئد، جایزه نوبل را دادند به وکیل الوکلا، افتخار ملی. و خلاصه اینکه امروز «زندان اوین» دیگر آن «اوین» سابق نیست که حتی شنیدن نامش رعشه بر اندامت بیاندازد. امروز «اوین» مکانیست برای مدی تیشین های سیاسی، البته برای آنهاییکه نام دارند و نشان، و گرنه سرنوشت مستضعفین ساکن اوین، که همان زندانیان با غیرت و شرف  و بدون نام و نشان باشند، همانیست که از ابتدای دستگیری برایشان رقم خورده!  اما، خبر خوش اینکه، در پنجاه سال آینده زندانیان سیاسی را به سونا و ماساژ هم می فرستد، و مزایای بازنشیتگی هم برایشان درنظر خواهند گرفت! خلاصه اینکه، سرانجام با اندکی طمانینه و وقار، مدرنیته به «اوین» رسید!  وقتی فکرش را می کنم، می بینم این «رژیم قابل اصلاح است» و من و امثال من باید از خر شیطون پائین بیاییم و بپیوندیم به صف سبزپرستان و هی از موسوی و همسر شاعره اش و یا از کروبی حمایت کنیم تا روی امثال خودمان را کم کنیم.

خودمانیم، مردم خوش باوری هستیم ما ایرانیان!   

ذره بین

Advertisements