پس از مدتها امروز فرصتی پیش آمد تا بدیدار شازده بروم. زندگی در این آمریکای شمالی به گونه ایست که گاهی وقتها دلت میخواهد تا معجزه ای شود تا بلکه بتوانی 48 ساعت آخر هفته را کشدارش کنی تا هم بتوانی سلانه سلانه به کارهای عقب مانده ات برسی و هم میهمان داری کنی و هم به دیدار آشنایان بروی و هم  دست به قلم و کاغذ بری و برای دل خودت بنویسی. دریغا که بعضی وقتها، واقعیت و خواسته دل از دو جنس بسیار متفاوند. برای مثال در همین آمریکای شمالی، ما بردگانِ مدرن، پنج روز هفته را جان می کنیم تا 24 ساعت از 48 ساعت آخر هفته را برای دل صاحب مرده خودمان زندگی کنیم، که آنهم کاریست ناشدنی!

 بگذریم. امروز، بر طبق روال معمول، با شازده از هزار در سخن گفتیم تا رسیدیم به واژه ی «حقیقت» و سنگینی بار مفهوم آن و ضعف بسیاری از ما آدمها (بصورت کل) در تحمل سنگینی آن بار. به نظر شازده، » همه آدمها ظرفیت تحمل وزن سنگین حقیقت را ندارند. همه به ظاهر شیفته «حقیقت» هستند، و به ندرت بتوانی آدمی را گیر بیاوری که اقرار کند که تفقدی به حقیقت  ندارد و در راه آشکاری آن سر بی ارزش را فدا نمی کند! اما، چو به باطن امر بنگری دستت می آید که اکثر آدمها لاف بیهوده میزنند و در عمل ترسو تر از آنند که بتوانند از پس سنگینی باری چنین گران بر آیند. و تو می پرسی چرا؟ چون هیچ کس دوست ندارد مُهر دشمنی با حقیقت را بروی پیشانی بسوزاند». در پاسخش گفتم، «شازده جان، هر کس به فراخور قدرت اندیشه به تعریف «حقیقت» می پردازد». که یکهو غُرید،» اشتباهت در همین جاست. «حقیقت» در هر کجا که آشکار شود، و توسط هرکه بازگو شود، یک وزن، یک معنی و یک تعبیر دارد. اما، بدبختی در اینست که همه کس را توان رویاروئی با حقیقت نیست».

 ذره بین

 

 

Advertisements