«خسته بودم، از نوشتنهای بی سرانجام، از دویدنهای بی انجام، از بودنهای بی معنا، از همه ی این دل گرفتگیهای بی انتها خسته بودم.»

 دوستی به شکایت نشسته بود و من به گوش سپردن به شکوای یک دلِ بند-زده، به اندیشه ی بی سرانجامی این کارها فرورفنه؛ و شبی اینچنین را سپری کردن و هنگامیکه نخستین تیغه ی آفتاب دل نازک ِ تیره آسمان را شکافت، هزاران بار برآمدنِ خورشید را سپاس گو شدم. نجوای دل یک غربت زده، بی هودگی نوش دارو پس از مرگ سهراب! مگر می توان ناله های دلی بند-زده را تاب آورد و تب آلوده نشد؟

پس تکلیف این «من» بی صاحب چیست؟

پراکنده گوییهای بی موازات، احساسات کمرنگ، طبل های توخالی، رنگهای بیروح، زنگهای بی صدا، شکایات تکراری، نبودنهای پر اثر، داستان، داستانِ مرگ آدمهای مرده دل است! و چه کسی توان برآمدن از پس اینهمه مردگی را دارد؟ من؟ تو؟ شما؟! گزافه گوییهای گران بها، اهداف بزرگ ویژه ی آدمهای بی مقدار، گامهای بزرگ مورچگان، دوستی مرغ و شغال، این تجربیات آوارگانِ موفق و بی جاه و مقام، این ها همه افتخارات ملی من و شماست.

 ذره بین

 

Advertisements