می گویند که «آزادی» برایشان از نان شب واجب تر است؛ مجاهدین خلق را می گویم. می گویند که «استقلال ایران» از جمله دلمشغولی هاشان است،  اما به پیشینه شان که  نگاه می می اندازیم، می بینیم که اردوگاهشان هنوز در خارج از شهر بغداد است، رهبرشان مسعود ملعون رجوی، رئیس جمهورشان مریم رجوی و سر ایشان هنوز در آخور اتحادیه اروپا.

می گویند که «ایرانی» هستند و پرچمشان شیر و خورشید، مجاهدین خلق را می گویم. می گویند که از هواداران و مبلغین دیالوگهای فنی هستند، اما پیشینه اقدامات سیاسی شان چیز دیگری را به ما می گوید، و برخوردشان با مخالفین شان برخلاف این را ثابت می کند.

از استقبال از «امامشان»  و سر دادن سرود «خمینی ای امام» در فرودگاه مهر آباد گرفته تا خلع سلاح کردنهای پادگانهای نیروی هوائی و اشغال تلویزیون ملی، از آغاز جنگهای چریکی شان در کردستان و مانور جاوید شان ، تا درست کردن خانه های تیمی و به خون کشانیدن بچه های بیگناه و احساساتی که نه اسلام را می شناختند و نه از کمونیسم تروتسکی چیز زیادی فهمیده بودند، همه را در کنار هم که میگذاریم، نمی توانیم نشانی از «ایرانی» بودن در این چنین انسانهای بی هویتی پیدا کنیم.

مجاهدین خلق، همانهائی که پرچم حزبیشان مزین به داس و تفنگ و ستاره و آیه ای از تازی نامه است،  با شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» مردمی را فریبتند که پس از خوردن دو پیاله عرق سگی دهانشان را با آب شاهی کُر می دادند و صلاه بجای می آوردند. اما، پس از سی سال، نه اسلامی باقی مانده که بشود  بر اساس تعالیمش مردم را تلکه کرد، و نه مردم همان مردمی هستند که بتوان بچه هاشان را جلوی تیر و گلوله فرستاد تا مسعود رجوی با حجاب اسلامی از پاریس به مقصد تهران پرواز کند!

ذره بین

پ.ن: هم میهنان محترم،از پست کردن مطالب این بلاگ بروی بالاترین شدیدن خودداری فرمائید. من خودم چلاق نیستم. این کار شما دزدی است.

Advertisements