نوروز است و جای آن دارد تا تفرجی در گلستان سعدی شیرازی کنیم و پندی (حکایت پنجم) از این رنگین باغ بر چینیم  و بر گوشه ی دل بر نشانیم.

 

 

«جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان عالمی زده، و بی حرمتی همی کرد. گفت: اگر این دانا بودی کارِ او با نادان بدین جایگه نرسیدی.

 

 

دو عاقل را نباشد کین و پیکار

نه دانایی ستیزد با سبکسار

اگر نادان بوحشت سخت گوید

خردمندش بنرمی دل بجوید

دو صاحبدل نگه دارند مویی

همیدون سرکشی و آزرم جویی

و گر بر هر دو جانب جاهلاند

اگر زنجیر باشد بگسلانند

یکی را زشت خویی داد دشنام

تحمل کرد و گفت: ای خوب فرجام

بتر زانم که خواهی گفتن آنی

که دانم عیبِ من چون من ندانی«

 

Advertisements