سالها پیش، هنگامیکه داستان «بَر دار کردن حسنک وزیر» را خواندم، امثال «بوسهل زوزنی» را جانورانی خطرناک میدانستم که منتظرند تا در یک لحظه غفلت، آن از-گله-جدا-مانده را پاره پاره کنند و در انتظار شکار بعدی سبیل و پنجه خون آلود را بلیسند. آنروزها که داستان حسنک بخت برگشته را خواندم، زوزنی ها دسته دسته اعدام میکردند و هم این میکردندی در راه خدا! آنروزها نمیدانستم که «تاریخ تکرار یکسری وقایع» خونبار و شرم آور است، امروز اما، پس از گذشت بیست و اندی از آن سالها، تکراری بودن تاریخ را لکه ننگی بر دامان ملتی «زیرک» می بینم، و از خود می پرسم: کی خواهد رسید آن روزیکه ما از این تکرارها خسته شویم و برگی نو در تاریخ ایران به ثبت برسانیم؟

ذره بین

Advertisements