این کوتاه-نوشت را تقدیم میدارم  به آنانکه سر به نیست شدند، در خانه های تیمی دستگیر شدند؛ سر سفره پدر و مادرانشان در حال خوردن افطاری به گلوله بسته شدند، و بی مزار ماندند و در تاریخ ایران جاودانه شدند.

«هیچ حکومتی در دنیا نیست که مردم آن بروند به دادگستری. اگر بخواهیم حکومت ما اسلامی باشد باید محاکمی داشته باشیم که در آنها بشود مجرم را فوراً کشت. در جمهوری اسلامی ما دادگاهها و دادسرای انقلاب این کار را انجام میدهند» (آیت الشیطان یوسف صانعی دادستان کل دادگاههای مرکز، 1361).

در دهه شصت، هنگامیکه بسیاری از ما ایرانیان، سر بزیرو پاورچین پاورچین از سر گذار محله قدیمی مان میگذشتیم، برخی دیگر از ایرانیان، جوانانی که به امید «رهائی از بند رژیم اسلامی» دربندِ سازمانهای بظاهر «انقلابی» بودند، در خیابانها دستگیر میشدند، مورد شنکنجه قرار میگرفتند و دسته دسته تیرباران میشدند.

«ما در اینجا کسانی را داریم که حدود شش هفت ماه حتی یکسال است در بازداشت هستند و هنوز اسم خودشان را هم به ما نمیگویند. میگوئید چند تا ضربه شلاق هم به اینها نزنند؟ امام فتوی داده اند که اینها در زندان بمانند. کجای دنیا خراب میشود؟» (آیت الشیطان العظمی، موسوی اردبیلی، رئیس دیوان عالی کشور در همان دهه شصت)

آنهائی که دهه شصت، دراوین  «زیر بند هشت» شب و روز به انتظار مرگ نشستند، آنهائی که درقزل الحصارپوسیدند و ناپدید شدند، آنهائی که در کمیته خاوران، در کمیته میدان فردوسی، و وزراء، با چشمهای بسته بروی زمین پهن شدند و برای رفع تشنگی از ادرار فرمانده سپاه نوشیدند، مانند «ما» آرزو داشتند که آینده را ببینند، و طعم شیرین زندگی را بچشند؛ نرد عشق ببازند و برای خالی نبودن عریضه پیر شوند و…

«به این آسانی که در دادگاههای انقلاب آدم میکشند گوسفند هم سر نمیبرند» (آیت الملعون مکارم شیرازی، امام جمعه قم در دهه شصت).

این تنها داستان دستگیرشدگان «تهران بزرگ و حومه» نیست. که در جای جای ایرانِ اسلامی شده، سیاهچالهای مخوف این رژیم اشغالگر، مملو از مردمانی است که اصرار دارند آزاد باشند، که طعم زندگی را بچشند و مسیر زندگیشان را هر آنگونکه صلاح میدانند طی کنند.

 ذره بین   

Advertisements