دو حکایت، در هر یک پند و اندرزی نهان، از زبان ادیبی (مقارن با قرن سیزدهم میلادی، همزمان با چاسر) که به شاهنامه ارادت داشت ، و تازی نامه (قران) را از “بَر” میدانست، وبا شوخ طبعی و گزیدگی کلام ( و در برخی موارد نیز گزنده زبان) از گنجینه ی ادبی اش و تجربیات شخصی اش بهره جست تا نقشی در با ادب کردن ایرانی داشته باشد!
حکایت اول:
“اول کسی که عَلَم بر جامه کرد و انگشتری در ست، جمشید بود. گفتندش: چرا همه زینت بر چپ داری و فضیلت راست راست؟ گفت: راست را زینتِ راستی تمام است.
فریدون گفت نقاشانِ چین را
که پیرامونِ خرگاهش بدوزند
بدان را نیک داری، ای مرد هوشیار
که نیکان خود بزرگ و نیک روزند”.
حکایت دوم:
“دانی که چه گفت زال با رستم گُرد
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد
دیدم بسی، که آب سرچشمهِ خُرد
چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد”
قضاوت در باره این حکایات و بگوش کردن اندرزها با شما
ذره بین