گفتند که تعدادی از مهاجرانِِ دموکرات و روشنفکر پا بپای انجمن های دانشجویان نیم بند ایرانی مدتها عرق ریخته و سگ دو زده اند تا یک جشن-وار-ه-سه-روزه ای را با خوبی و خوشی برپا دارند، تا در آن “فرهنگ والای” مهاجرینی را که با شور و شوقی بسیار لیبرال دائم در حال سفر به جمهوری اسلامی هستند به بهترین وجهی به دیگر کانادائیها معرفی کنند. ایده ای را که یونیک بود مطرح کردند ، و چون چنین کردند مقبول افتاد و دولت استانی دست در جیب سخاوتِ مالیات دهندگانِ فدرالی کرد و بدنبال این کرامت، پول از همه جا سرازیر شد.
ایرانیانِ مهاجر و جمهوری دوست نیز که در تمام مسابقات جهانی از شرکت کنندگانِ طرازِ اول بشمار می آیند، از دویست دلار گرفته تا هزار دلار در جیب مسئولین و بقیه دست اندرکاران جشنواره ریختند تا “فرهنگ” خودشان را به اینجائیها نشان بدهند و به ایشان بگویند :” ما ایران را دوست داریم. ایران زادگاه ماست، اما کانادا خانه ما بحساب می آید و ما میخواهیم شما کانادائیها ما ایرانی زادگان را بشناسید”.
خبر را تلفنی به شازده رسانیدم. پاسخش به خبر و حواشی آن چنین بود” باید رفت. اگر جشن است ما هم در آن شریکیم. همه میدانند که فستیوال تیرگان یعنی چه. جمهوری اسلامی کم از این فیل ها هوا نکرده. اگر قرار است پایکوبی کنند، چرا بدون شرکت ما. نا سلامتی ما هم ایرانی-کانادائی هستیم، چون هم تکس میدهیم و هم سرمان بکار خودمان است.” اما،هنگامیکه با هم در دان ولی بطرف هاربُرفرانت میراندیم در سکوتی فرهنگی فرو رفته و بفکر سرودن مرثیه ای جانگداز در اندوه ” زِدست رفتن فرهنگ” مان بودیم، و در تلاش برای بیشتر فرو دادنِ خشم پنهان.
یکشنبه ای بارانی در افق خاکستری جشنواره
هنگامیکه بسان کبریتی نم دار، دموکرات وارپشت، سَرِ رَمِه پودر و سرخاب زدگان در جریان بودیم و با “فرهنگ” بسوی درب ورودی هاربرفرانت سنتر نزدیک میشدیم ، با سیامک ستوده که خیس و پر امید با “روشنگری” ویژه اش ایستاده بود مواجه شدیم. او را از دور میشناسم. ایران را دوست دارد. و مردم را دوست دارد. و از دشمنانِ رژیم ددمنش اسلامیست. تکرو شدیم و برای دقایقی نه چندان طولانی ایستادیم در کناراو و یاران او، و پلاکارد “حکومت الله به روایت تصویر”. روی پلاکاردی نسبتن عریض، تصاویری دلخراش از بَردارشدگان، شکنجه شدگان، زخمیان تحقیر شده، انسانهای دربند و محکوم به فنا، صدقه سرِ روشنفکرانِ دموکرات زده ، و بر دامنِ پلاکارد نوشته ای آشنا : ” مرگ بر جمهوری اسلامی“، البته به دو زبانِ فارسی و انگلیسی. اینهم برای گرم شدن ماهیچه مغزِ خوش رقصان. تاریخ ایران داستان مردمانیست گرفتارِ جنگی هزاره ای.
شجاعت، آبرو، و تیری در تاریکی
“چه کار شجاعانه ای، آنهم در یک چنین مکانی. بالاخره چند نفر باوجدان پیدا شدند که به این خارجیها بگویند چه بر سر ما آمده است.”
” انشاءالله جیگر خامنه ای و بقیه اون ملاها آتش بگیره. به دو دست بریده ابوالفضل قسمش میدم که ریشه این آخوندها رو از زمین بکنه و ما برگردیم بریم سر خونه و زندگی خودمون. آخر عمری افتادیم دنبال بچه ها و آمدیم اینجا. دلخوشیمون هم همین جشنباره هاست. اونم یک همچین عکسهائی را آوردند اینجا. مادرتون براتون بمیره که مث برگ خزون بزمین افتادین. جوونهای مث دسته گل مردم را دار میزنند، بیخود و بی جهت. انتقام خون این جوونها رو سید الشهدا ازشون میگیره.”
” بابا فایده این کارها چیست؟ مردم میخواهند یکروزرا خوش باشند، این که گناه نیست! ما سیاسی نیستیم. آمده ایم اینجا که از این حرفها دور باشیم و یک چند روزی را با خیال راحت بسر کنیم. نشان دادن این عکسها یعنی خراب کردن نام کشورمان. همینجوری هم مشکوک به تروریسم هستیم، احتیاجی به عکس و این حرفها نداریم.”
“حالا گیرم که از پول خودمون خرج سرگرم کردن خودمان میکنند، اشکال این کار چیه؟”
” اولش با داستان آرش کمانگیر شروع شده و آخرش هم با رها کردن تیری بر هدف تمام خواهد شد.”
” اینجا هم ما را راحت نمیگذارید؟ اینجا هم سیاست؟ بابا اسم این فستیوال Tirgan است،. یکی نیست به این ایرانیها فرهنگِ فستیوال رفتن را یاد بدهد!”
از قرار تنی چند از هم میهنانِِ احساساتی با دیدن عکسها منقلب شده بودند و داشتند یواش یواش جوشی میشدند که با میانجیگری مجریان “جشنباره” سر و ته قضیه را هم آوردند که خدای ناکرده آبروی ” فرهنگ اسلامی” و ” ایرانیان-کانادئی” نرود، و چُرت بعضی ها پاره نشود. باری، تیری بود که در تاریکی رها کردند و…
فَشِن—fashion—فرهنگ، فاشیسم، فدرالیسم و فن آوری هسته ای، همه با ” ف” شروع میشوند
محوطه داخلی ساختمان مملو بود از دواطلبانی لبخند به لب و مودب—سالام گویان— با چارقهای پاشنه بلندِ دیویس و کاپوچیو بر پا، در حال “فروش” Tirgan Magazine بودند.
هم میهن آواره و ظاهراً ناآرامی به نجوا گفت: ” فرهنگ یعنی آغاز کارفستیوال فرهنگی-ایرانی با چاووشی و مدح پیغمبراعراب و شامپاین را با آب مخلوط کردن و بیاد حسین تشنه لب نوشیدن. به این میگویند فرهنگ دموکراتیزه برای ذائقه خوش باوران.”
و شازده در پاسخ به نجوای هم میهنِ “نا آرام” گفت: ” تو گوئی در میان این همه دکتر فلانی و دکتر بیساری و دکتر اِهن و دکتر تُلُپی که در رشته های <<ایران شناسی>> و و <<تاریخ کهن>> و <<ادبیات ایرانی>> و <<ادبیات در تبعید>> و <<تاریخ معاصر>> تحصیل کرده اند، یک مهاجرِ پارسی زبان پیدا نمیشد تا چند سطری به پارسی سیاه کند که حداقل نیمی از این مجله را به زبان زادگاهشان منتشر کنند. و اما این میشود حکایت قاطری که بارش کتاب بود.”
و من دراین فکرکه، بیچاره دولتِ استانی که نقره داغ شد؛ هم جیبش را زدند تا فیل فرهنگی بهوا کنند و هم زیر دماغِ اداره مالیات از مردم مالیات بده 2 دلار cash گرفتند تا مجله ای unilingual را به خوردِ مهاجرین Bi and Tri-lingual دهند، تا چند پنی از آن “پول سیاه” را به صندوق خیرات و مبرات مهاجرین-در-حال-مسافرت-به-زادگاه واریز کنند. بیخود نیست که میگویند “آخوند دستِ بِگیر دارد نَه دستِ بِدِه”.
ازدوستی پرسیدند: بسرای دشمن چرا شَوی. گفت: چون جگر گوشه ام به اسیریست در آن سرای.
بدیدارِ دو گوهر فرهنگ ایرانی رفتیم: نخست پرفسور احسان یارشاطر و روایت تصویری از “انقلاب مشروطه”—آرشیوی بسیار تکاندهنده برای نوادگانی که هنوز هم در جریان جریاناتند—و چادری آب گرفته که در میدانش پرفسور سپید مو و سرفراز با تنی چند به گفتگو ایستاده بود. و سپس به دیدار دومین گوهرِ فرهنگ ایران شتافتیم. بانو مهشید امیر شاهی نشان افتخاری بر شانهء خمیدهء ادبیات معاصراز “محرم” و “آب پرتقالِ” سالهای جوانی ما گفت، و چه زیبا و پر معنی گفت، البته به زبان نامادری، چون از قرار روز یکشنبه ویژه انگلیسی زبانها بود که ما هم در آن میان بُر خورده بودیم.
قصه ما بسر رسید، و قلاغ داستان هنوز درسفر
دو ساعت و یکربع از سه ساعت و بیست و پنج دقیقهء فستیوال گردی را تقسیم کردیم میان ادبیات و تاریخ مشروطه. یکربع گذشت به پرسه زدن در محوطه سیلاب زده. یکربع هم گذاشتیم برای نظاره کردنِ “هنرمندان نامی” که با قیافه های ملانکولیک در انتظار مینو خانم و اقدس بانو بودند. و چهل دقیقه را هم گذاشتیم برای ذره بینی و کارهای “بی ثمر”. مثلاً در همین چهل دقیقه اطلاع یافتیم که یک هنرمند “ایرانی-آذربایجانی” حاضر در فستیوال بنام ساشار خان ظریف ، مدتها به رنج دوگانگی-هویتی مبتلا بوده، که پس ازسفر به وطنش “کشور آذربایجان” نائل به دریافت “عنوان افتخاری، هنرمندِ مردمِ آذربایجان” میشود و حالش بحمدلله رو به بهبود میگذارد و اکنون نیز در دانشگاه یورک مشغول تحقیق و منتظر دریافت دکتریست. و همچنین دریافتیم که آیدین آغداشلو و فیروزه جان تنها هنرمندانی هستند که پول هم دارند، و از قرار زیاد هم دارند چون فیروزه جان دائم در حال رتوش کردن خویش است. و بالاخره فهمیدیم که فستیوال یعنی چه.
ذره بین